بگذار انچه از دست رفتنی است از دست برود
30 March 2006
25 March 2006
پنج روز از سال 85 هم گذشت.... سه روز اول رو تنها بودم.. همه رفتن مسافرت و من تنها توی تهران بودم.. هم خوب استراحت کردم هم بهم خوش گذشت.... دلم تنهایی میخواد... تنهایی مطلق
تا ینجا که خوب بوده... احساس ارامش عجیبی دارم... ارامش و بی تفاوتی... راستش حال خوبی است
رعنا دوستم رفته شیراز امشب زنگ زد گفت حافظیه است... برام یه فال گرفته ... این شعر اومده
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويی که چنين رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقليم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
امیدوارم امسال برای همه سال خوبی باشه .... امیدوارم
19 March 2006
خوب... فقط يك روز ديگه مونده تا اين سال بد تموم بشه... سال سختي بود... فكر ميكنم تعطيلات عيد هم خيلي برام شيرين نباشه... ولي خوب بالاخره بايد قبول كنم كه همه چيز تموم شده... پارسال اين موقع همه فكر و زندگيم كسي بود كه امسال ديگه نيست.... پارسال اين موقع فكر ميكردم كه امسال خونه خودم خواهم بود.... زندگي بازي پيچيده اي است.... بايد سرنوشت رو پذيرفت
دوستان خوبم .... براي همه شما سالي خوب رو ارزو مي كنم... ممنونم كه اين مدت كنارم بودين و با نظراتتون بهم كمك كردين... اميدوارم سال ديگه اين موقع همه خوب و خوش باشيم
راستي فكر ميكنين سال سگ وفاداري ادمها بيشتر ميشه؟
18 March 2006
تقديم به هيچ كس
یا از عاشقی
دلتنگتر
فقط میدانم در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بی آنکه نباشی
عيد امسال هم
میتوانم تنهايی سوت بزنم
همين که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده میبينم
.لبخند يادت نرود
تشنهام
و تو نیستی
مثل آب باران
گودی کمرم رابا نوازش دستهات
پر میکنم
تا از خشکسالی نبودنت
زنده برهم
دستهات مال کمر من؟
از اين تنهايی هزارساله
خستهام
از بس تنهايی غذا خوردهام
تا لقمهای نان به دهن میگذارم
باران شروع میشود
و من چتر ندارم
تو را دارم
میدانی؟
میدانی چرا بند نمیآيداين باران؟
خدا از خجالت آب شده
"عباس معروفي"
15 March 2006
روزهاي اخر سال هميشه براي من ناراحتت كننده بودن ... ولي راستش امسال ته ته دلم يه كمي خوشحالم ... اخه اين سال لعنتي داره تموم ميشه.... دقيقا از دوم فروردين امسال جنگ و دعواها شروع شد.... نميدونم شايد واقعا سال جديد بهتر باشه
جالبه... هرروز كه ميام شركت دوباره اون عكس رو دانلود مي كنم...هي نگاه ميكنم... و هي سعي ميكنم به خودم بقبولونم كه زيادم سر حال نيست بعد دوباره عكس رو پاك ميكنم... و با خودم ميگم ديگه سراغ اين عكس نميرم... ولي بازم فرداش همون اش و همون كاسه.... راستش خودمم از دست خودم خسته شدم
تا امروز كه خبري از احضاريه نشده و فكر ميكنم بعد از عيد به دستم برسه ... يه جواب براي نامه اش اماده كردم كه شنبه ميفرستم
شايد يكي دو روز هم اون حالش گرفته بشه
چند روزي است كه نسبت به همه چيز بي تفاوت شدم... نه ناراحتم نه خوشحال... يه حالت خاصي است انگار واقعا توي اين دنيا
نيستم... درسته كه در اين حالت با مرده ها تفاوتي ندارم ولي ترجيح ميدم در همين حال باقي بمونم... حال جالبي است
توي كامنت هاي قبلي يكي از دوستان با اسم دزيره خطابم كرده بود.. كلي ياد گذشته ها كردم ياد زماني كه توي شبكه پيام اسم ايدي من دزيره بود... چه روزهاي خوبي بودن...ياد گذشته ها به خير
09 March 2006
08 March 2006
داشتم توي ياهو 360 گشت و گذار ميكردم كه چشمم به ايدي يكي از دوستاش افتاد... توي ايديش يه سري عكس داشت كه اونم توي يكي از عكسها بود.... عكس جديد بود چون لباسها زمستوني بود... بعد از اين همه ماه ديدمش... فرقي نكرده... هيچي... پيرهني كه من براش خريدم تنشه....
" اينم كادوي شما
به چه مناسبت؟
خوب امروز روز پدر است
من كه پدر نيستم
خوب روز مرد هم هست
خنديد
خنديدم
پيرهنشو پوشيد
مامان قشنگه ؟
گشاده... پيرهن گشاد برات ميخره چاق نشي هيكلت به هم بريزه"
................
يه حرفهايي اونقدر تلخه كه هميشه تلخيش همراهيت ميكنه.... نميدونم اصلا به اين مسئله فكر ميكنه اون پيرهن رو كي براش خريده ؟ ميدونم كه خودخواهم .... ميدونم كه بدم... ميدونم كه الان خيلي ها فكر ميكنن اگه حتي يه زماني دوستش داشته نبايد اينو بگه ... ولي ميگم چي تو دلمه دلم ميخواست توي عكس غمگين ببينمش دوست داشتم شكسته شده باشه... دلم ميخواست حس كنم بهش سخت
گذشته ....ميدونم كه خيلي بدم
شبيه هيچ شده اي
چهره ات را به سردي خاك بسپار
06 March 2006
ساعت 4.5 است از صبح كلي كار داشتم... خوشبختانه كاراي شركت خوب پيش ميره و اگه اين مسئله پرونده هسته اي ايران مشكل ايجاد نكنه ميتونيم اميدوار باشيم كه با كمك اروپايي ها چند تا محصول جديد پتروشيمي رو توي ايران توليد كنيم... پروژه اي كه دارم روش كار ميكنم يه جورايي مثل بچه ام شده... همه اش دوست دارم به سرانجام برسه... تا اينجا سه تا شركت اروپايي خوب باهامون راه اومدن اگه بتونيم دانش فني اين طرح رو بگيريم عالي ميشه
خوشبختانه همكار زيراب زن من چند روزي مرخصي است و من از اين بابت خوشحالم هرچند كه تونستم باهاش كنار بيام و نميذارم روي اعصابم بره ولي خوب باز نبودش بهتر از بودنش است
ديروز كلاس تحليل رفتارم خيلي خوب بود حسابي شارژم كرد مباحثمون داره به جاهاي جالبي ميرسه يه جورايي در طول هفته فكر ادم درگير اون مباحث است و همه اش خودشو ارزيابي ميكنه... فعلا بيشتر روي حالتهاي نفساني والد و بالغ و كودك كار ميكنيم و اينكه بتونيم تشخيص بديم در كدوم حالتيم... كلا مبحث جالبي است توي اينترنت هم مطلب راجع بهش زياده اگه دوست دارين بخونين
راجع به نظري كه اقاي سهراب راجع به پست قبليم نوشته بودن بايد بگم كه من فكر نميكنم كه ايشون اين وبلاگ رو بخونه ولي بعيد هم نيست حرف شما درست باشه و كسي به گوشش برسونه به هر حال حرف شما منو به فكر انداخته و ممنونم از نظرتون
ديروز براي استادم ماجراي نامه رو گفتم و گفتم در اين مدت چندين بار برام طومار نوشته و هميشه همه عيبهاي دنيا رو به من داده و همه حسن ها رو به خودش... استادم معتقد است با اين كار ميخواد عذاب وجدانش رو كم كنه چون ميدونه اشتباه از خودش بوده... نميدونم نظر استادم چقدر صحيح است....به هر حال امروز يه جواب بلند بالا براش نوشتم... ميخوام فردا براش بفرستم... ميدونم كه كار بي خودي است ولي بهتر است كارايي كه كرده يادش بياد... منم با اين كار كلي احساس سبكي دارم با اينكه هنوز نفرستادمش ولي همين كه نوشتم سبك شدم
مرز بين حال خوب و حال بد من از يه مو هم باريكتر شده بايد نهايت تلاشمو بكنم تا دوباره به حالت هميشه خوب برسم... دارم تمام تلاشمو ميكنم تا اين دوره بد رو بگذرونم و واقعا خوشحالم كه اطرافيام خوب حمايتم ميكنن
نميدونم چقدر طول ميكشه تا اين دادخواست به دستم برسه... اميدوارم قبل از تعطيلات برسه كه لااقل توي عيد اضطرابم كمتر باشه
روزهايي كه رفت مثل حباب تركيد
04 March 2006
سه روز تب و لرز شديد و اين انفولانزاي وحشتناك باعث شد كه نتونم زودتر از دوستان خوبي كه تولدم رو تبريك گفتن تشكر كنم...با كمي تاخير ... از همه شما متشكرم... از همه شما دوستان خوبي كه يادم بودين و نهم اسفند رو فراموش نكردين و بخصوص از رضاي عزيز كه اولين تبريك رو نوشته و شك هم نكرده:) به هر حال از همه ممنونم
راستش هنوز باور نميكنم كه 28 ساله شدم... خيلي بزرگتر از اون چيزي است كه توي ذهنم است... هميشه فكر ميكردم به اين سن كه برسم يا ازدواج كردم و يكي دو تا بچه هم دارم يا از ايران رفتم و توي يه كشور ديگه دارم درس ميخونم... راستش اصلا فكر نميكردم حالت سومي هم باشه... ولي خوب دنيا مجبور نبست خودشو با فكر من تطبيق بده...حالا معلوم شد كه هميشه حالت سومي هم هست
امسالم مثل هر سال خانواده ام شرمنده ام كردن و كادوهاي خوبي گرفتم... البته كادوهاي دوستام هنوز مونده... اونا رو تا بيرون نبرم و بهشون شيريني ندم دست بر نميدارن.... همه هم ميگن ما كادوتو خريديم بايد ببريمون بيرون... اگه بشه اين هفته با يكي دو تاشون ميرم تا ببينيم بقيه كي ميشه
ديروز بالاخره رفتم سينما و فيلم چهارشنبه سوري رو ديدم خيلي خوب بود يك فيلم عالي... كلي لذت بردم.. اگه هنوز اين فيلمو نديدين ديدنش رو از دست ندين
راستش هنوز باور نميكنم كه 28 ساله شدم... خيلي بزرگتر از اون چيزي است كه توي ذهنم است... هميشه فكر ميكردم به اين سن كه برسم يا ازدواج كردم و يكي دو تا بچه هم دارم يا از ايران رفتم و توي يه كشور ديگه دارم درس ميخونم... راستش اصلا فكر نميكردم حالت سومي هم باشه... ولي خوب دنيا مجبور نبست خودشو با فكر من تطبيق بده...حالا معلوم شد كه هميشه حالت سومي هم هست
امسالم مثل هر سال خانواده ام شرمنده ام كردن و كادوهاي خوبي گرفتم... البته كادوهاي دوستام هنوز مونده... اونا رو تا بيرون نبرم و بهشون شيريني ندم دست بر نميدارن.... همه هم ميگن ما كادوتو خريديم بايد ببريمون بيرون... اگه بشه اين هفته با يكي دو تاشون ميرم تا ببينيم بقيه كي ميشه
ديروز بالاخره رفتم سينما و فيلم چهارشنبه سوري رو ديدم خيلي خوب بود يك فيلم عالي... كلي لذت بردم.. اگه هنوز اين فيلمو نديدين ديدنش رو از دست ندين
امروز صبح تا رسيدم شركت و رفتم سروقت نامه هام ديدم يه ايميل دارم از .... عنوانش شبيه نامه هاي اين 5 ماه اخير بود با ترس و لرز خوندمش... همون حرفاي هميشگي بدي مطلق من و خوبي مطلق اون... گفته خدا رو شكر كنم بابت خوب بودنش و اينكه پدر منو در نمياره و اينكه به خاطر من رفته پول داده و وكيل گرفته و دادخواست داده... بالاخره طاقت نياورد ... و خودش رفت... حالا من نميدونم اونه كه ميخواد با يكي ديگه ازدواج كنه و خاطرات منو از ياد ببره و عجله داره براي طلاق... من براي چي بايد شاكر باشم.. و اين كارش رو هم گذاشته به حساب اخرين لطفش..... و گفته به هركس گفتم مشكلاتمو گفته خانومت بهانه ميگيره كه جدا بشه... يكي بگه اگه من بهانه جدايي ميگيرم پس چرا تو تقاضاي طلاق ميدي... چرا تو هنوز من نرفته يكي ديگه رو جام گذاشتي... داره باورم ميشه كه ديوانه است
حدود 15 خطي از فضايل اخلاقي خودش و مامانش نوشته... حتي نتونسته توي اين نامه اخري حرف خودشو بزنه نه مادرشو البته به قول خودش ما يه روحيم توي دو بدن.... يه 20 خطي هم بديهاي من و خانواده ام است كه اونها اگه خوب بودن اقدام ميكردن برات وكيل ميگرفتن نامزدي مفصل تر ميگرفتن .... منم كه سراپا عيبم... نميدونم چرا اين ادم 6 ماه خودشو كشت تا اين ادم سراپا عيب بهش بله بگه
خوب ... دوباره بهم ريختم...حالا بايد دوباره كلي سعي كنم تا افكارم منظم بشه ... حالا بايد هر روز در اضطراب باشم كه ببينم كي دادخواست به دستم ميرسه.... زندگي بدي شده...خيلي بد
به اين فكر ميكردم كه شايد اگه اين مدت يه بار جواب يكي از نامه هاش رو ميدادم و منم محكومش ميكردم اينقدر خودشو بي عيب فرض نميكرد... شايد بهتر است بشينم يه جواب حسابي بنويسم... ميدونم ناراحتم ميكنه اين كار ولي انگار سكوتم بهش نشون داده كه من مقصرم و حرفي ندارم بزنم... نميدونم چي كار كنم...بنويسم...يا نه
احساسم بيشتر از اون كه احساس يك ادم شكست خورده باشه حس يه ادم فريب خورده است اين دو تا حس با هم خيلي متفاوتن... شايد
كنار اومدن با حس اولي راحتتر از دومي باشه
روزهاي سختي در پيشن.... بايد بتونم و روحيمو حفظ كنم.... نميدونم نامه رو بنويسم يا نه
26 February 2006
سلام به همه دوستان خوبم
اول از همه ممنون از كامنتهاتون و توجهتون به پست قبلي.... خيلي خوبه كه توي اين دنياي مجازي همه رك و راست ميتونن حرفشون رو بزنن... نميدونم شايد اگه با يك ديد مردانه به اين نوشته ها نگاه بشه نتيجه اش رسيدن به تضاد باشه... ولي به نظرم كامنت دوست خوبم شيندخت ميتونه جواب خوبي براي اين مسئله باشه
اول از همه ممنون از كامنتهاتون و توجهتون به پست قبلي.... خيلي خوبه كه توي اين دنياي مجازي همه رك و راست ميتونن حرفشون رو بزنن... نميدونم شايد اگه با يك ديد مردانه به اين نوشته ها نگاه بشه نتيجه اش رسيدن به تضاد باشه... ولي به نظرم كامنت دوست خوبم شيندخت ميتونه جواب خوبي براي اين مسئله باشه
يكي از خوانندگان خوب اين وبلاگ لطف كردن و در وبلاگشون مطلبي را در رابطه با وبلاگ من نو.شتن... اگه دوست دارين به اونجا هم سر بزنين و كامنتهاي مطلبشون رو بخونين... خودم يك كامنت جالب توش ديدم كه دلش براي همسر من سوخته بود... به هر حال به خوندنش مي ارزه
و اما از كيش بگم... جاي همه خالي... ميتونم بگم يكي از بهترين مسافرتهاي زندگيم بود... اونقدر خاطرات شيرين از اين چهار روز باقي موند كه قابل شمارش نيستن... همه چيز عالي بود... بخصوص هواي جزيره كه واقعا بهاري بود... البته كلي شانس اوردم كه به پرواز رسيدم... پرواز رفت ما ساعت 6:20 صبح بود و من ساعت 6 رسيدم فرودگاه... وارد كه شدم اسمم داشت پيج ميشد... مجبور شدم بدوم و يه زمين جانانه هم خوردم... ولي خوب بالاخره رسيدم..هرچند كه مجبور شدم چمدونم رو ببرم داخل هواپيما...و لي مهم اينه كه رسيدم
توي كيش تا جايي كه ميشد تفريح و خريد كرديم... يه جورايي خودمون رو خفه كرديم ديگه ... پارك دلفين ها... قايق كف شيشه اي... بازديد و شام هتل داريوش... رستورانهاي با موسيقي زنده... پاساژها.... دريا...بولينگ... فقط غواصي رو ميخواستيم بريم كه چون دو تا دختر بوديم و قيافه اقاهه هم خلاف بود منصرف شديم
تيم استقلال هم توي هتل ما بود... كلي هم اونها باعث خنده بودن...حتما يكي از عكسهاي مسافرت رو توي وبلاگم ميذارم تا هنر عكاسي دوست خوبم رعنا رو ببينين ... تمام عكسهايي كه گرفته جوري گرفته شده كه من يه گوشه عكسم و بقيه عكس در و ديوار است... كلا هدف از عكس ها من نبودم... حالا يكيشو ميذارم كه ببينين
من اصلا از اين دوربينهاي ديجيتالي خوشم نمياد... خوشبختانه يادم بود و هر دو تا دوربينم رو بردم و تمام عكسها رو با دوربين انالوگ گرفتيم... 4 تا حلقه 36 تايي عكس گرفتيم و همونجا چاپ كرديم ميشه گفت يه سفر نامه مصور داريم
جز شب اول كه رفتيم رستوران شانديز و من با ديدن شيشليك زدم زير گريه ( اخه اخرين غذاي مشتركي كه خورديم همين بود ) بقيه وقتها حالم خيلي خوب بود و ارامش خاصي داشتم... دلم ميخواست كيش زندگي كنم... شنيدم شركتهاي نفتي زيادي اونجا شعبه دارن بايد ببينم ميشه كاري پيدا كنم يا نه... با رعنا قرار گذاشتيم مسافرت بعدي بريم يزد... ميخوايم يه ايرانگردي حسابي بكنيم.... تا ببينيم چي پيش مياد
اين روزها بيش از گذشته خدا رو شكر ميكنم به خاطر اينكه سلامتم... خانواده خوبي دارم... دوستان خوبي دارم... هنوز ميتونم محبت كنم... عاشق باشم.... ببخشم... و به خاطر يه چيز ديگه هم خوشحالم ... اينكه هنوز پايبندم.. .. هنوز بلدم متعهد باشم.. حتي اگه اين تعهد فقط تعهد به يه اسم توي شناسنامه باشه.... توي اين مسافرت چيزهاي خوبي از خودم به خودم ثابت شد و .... خوشحالم
20 February 2006
فردا تولدت است
تولدت مبارك
نميدونم امسال كي بهت هديه ميده
كي بهت ميگه دوستت داره
كي برات شمعهاي كيكت رو روشن ميكنه
كي وقتي شمع ها رو فوت ميكني دست ميزنه
كي بهت ميگه تا ابد باهات ميمونم.... هميشه كنارم بمون
نميدونم كي ازدو سه ماه قبل به اين فكر ميكنه كه چي برات بخره
كي پولاشو جمع ميكنه كه يه هديه تك برات بگيره
نميدونم
نميدونم
.
.
.
اميدوارم بازم يكي تو زندگيت بياد كه اين كارا رو برات بكنه
بهتر از من
و
اميدوارم تاريخ ها رو فراموش كنم... هرچه زودتر
19 February 2006

هواي تهران حسابي سرد شده... امروز از صبح حسابي كار داشتم... همه كارا رو دارم تموم ميكنم كه تا فردا تحويل بدم.. خيلي خوشحالم كه ميرم مسافرت... واقعا به يه استراحت (هرچند كوتاه) نياز دارم... خوشبختانه اوضاع كاريم هم خوبه و سر كار مشكلي ندارم... همكار محترمم هم همچنان تلاش ميكنه اون روي منو بالا بياره ولي عمرا موفق نميشه
روز پنج شنبه پدرم رفت بيمارستان براي انژيوگرافي اين مدت مريضي بابا هم مزيد بر علت شده بود و ناراحتي منو چند برابر ميكرد... خوشبختانه نتيجه انژيو خوب بود و هيچ كدوم رگهاش گرفتگي نداره و رگهاييش كه چند سال پيش باز شده هم سالم و خوبه...از روز پنج شنبه انگار همه چيز يه جور ديگه شده و من خيلي خوشحالترم
ديشب 4 ساعت كلاس مجسمه سازي بودم... خيلي كيف كردم... مجسمه دخترم تموم شد... حالا بايد خشك بشه و بره كوره... اميدوارم زودتر حاضر بشه.... حس خوبي است... خيلي خوب
اين چند هفته با توجه به مسائلي كه پيش اومد و چيزايي كه به گوشم رسيد ديگه اون حس تقصير رو تدارم راستش تازه به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر از توانم هم تلاش كردم... حالم خيلي بهتر شده و فكر به گذشته كمتر ازارم ميده.. حتي يه جاهايي از خودم خوشم هم مياد كه چقدر تونستم محبت و گذشت داشته باشم... شايد بايد اين قضيه اونتقدر كش پيدا ميكرد كه ديد من هي بازتر و بازتر بشه....براي پيدا كردن شريكي براي زندگي بايد دنبال يه مرد بود... يكي كه جا نزنه...نترسه... يكي كه اهل ساختن باشه نه خراب كردن.... شايد بهتر است شكرگذار باشم كه هيچ وقت پا به خونه اي نذاشتم كه شريكم توش يه ادم ترسو و نامرد باشه
تا اخر سال چيزي باقي نمونده... فقط 29 روز با وجود اينكه عيد رو هيچ وقت دوست نداشتم ولي خوشحالم كه امسال تموم ميشه... سال بدي داشتم... ولي اميدوارم سال بعد همه اين سختي ها جاي خودشو به شادي بده... نه تنها براي من بلكه براي همه.... شادي از اون فرايندهاي جمعي است... اگه تك نفره باشه بهت نمي چسبه
تا بعد
18 February 2006
15 February 2006

امشب خونه يكي از دوستام دعوتم و ميخوام برم.... خودمم باورم نميشه كه اين تصميم رو گرفتم... ولي خوب گرفتم ديگه!!! خسته شدم از قائم شدن... ميخوام برم شايد مثل گذشته ها خيلي شاد و خندان نباشم ولي ميتونم سعي خودمو بكنم
دوستام تهديدم كردن كه اگه نرم ميان دم خونه دنبالم.... از فرض اينكه ده پانزده نفر بريزن دم خونه ما خنده ام ميگيره.... ولي بهتر است با زبون خوش برم كه كار به اينجا نكشه
ديروز اولين كار مجسمه ام پخته شد و از كوره اومده بود... كلي ذوق كردم... البته سمباده زدن و رنگ و كلي كاراي ريز ريزش مونده....وقتي بردمش خونه مامان و بابا كلي قربون صدقه دختر هنرمندشون رفتن بهم گفتن تو توي همه چيز استعداد داري..... با لياقتي .... ما بهت افتخار ميكنيم... نميدونين چه ذوقي كردم....كلي از ديشب كيف كردم.... ديروز سر كلاس روي مجسمه دخترم كلي كار كردم... پشتش تا حدودي خوب شد .... بايد يه كلاس طراحي فيگور برم و با اناتومي اشنا بشم.... حيف كه هيچي از اناتومي نميدونم... و اگه ياد نگيرم نميتونم مجسمه هايي كه فيگور بدن هستن رو خوب در بيارم....
ميدونين ساختن مجسمه و كار با گل و خاك لذتي داره كه حتي نميشه تجسمش كرد.... روي اولين كارم تاريخ روز اتمامش رو نوشته بودم... ديشب ديدم كه تاريخش 1/11/84 است جالب بود دقيقا روزي كه سالگرد عقد ما بود... فكر ميكنم قرار است هر سال در تاريخ 1/11 يك اتفاقي توي زندگيم بيفته.... راستي 1/11/85 چي ميشه؟
دوستام تهديدم كردن كه اگه نرم ميان دم خونه دنبالم.... از فرض اينكه ده پانزده نفر بريزن دم خونه ما خنده ام ميگيره.... ولي بهتر است با زبون خوش برم كه كار به اينجا نكشه
ديروز اولين كار مجسمه ام پخته شد و از كوره اومده بود... كلي ذوق كردم... البته سمباده زدن و رنگ و كلي كاراي ريز ريزش مونده....وقتي بردمش خونه مامان و بابا كلي قربون صدقه دختر هنرمندشون رفتن بهم گفتن تو توي همه چيز استعداد داري..... با لياقتي .... ما بهت افتخار ميكنيم... نميدونين چه ذوقي كردم....كلي از ديشب كيف كردم.... ديروز سر كلاس روي مجسمه دخترم كلي كار كردم... پشتش تا حدودي خوب شد .... بايد يه كلاس طراحي فيگور برم و با اناتومي اشنا بشم.... حيف كه هيچي از اناتومي نميدونم... و اگه ياد نگيرم نميتونم مجسمه هايي كه فيگور بدن هستن رو خوب در بيارم....
ميدونين ساختن مجسمه و كار با گل و خاك لذتي داره كه حتي نميشه تجسمش كرد.... روي اولين كارم تاريخ روز اتمامش رو نوشته بودم... ديشب ديدم كه تاريخش 1/11/84 است جالب بود دقيقا روزي كه سالگرد عقد ما بود... فكر ميكنم قرار است هر سال در تاريخ 1/11 يك اتفاقي توي زندگيم بيفته.... راستي 1/11/85 چي ميشه؟
14 February 2006
ميخواستم امروز يه روز خوب داشته باشم... ميخواستم فكر نكنم كه امروز ولنتاين است... ميخواستم يادم نياد كه پارسال همچين روزي اونقدر خوشبخت بودم كه خودمو بالاي ابرا ميديدم... ميخواستم روز خوبي باشه... چرا يه تلفن در اولين ساعتهاي شروع روز همه چيزو بهم ريخت ؟ چرا بايد اقايي كه يك سال پيش عاقد ازدواجت بوده زنگ بزنه.... و بگه خيلي با همسرتون صحبت كردم ولي گفته فقط جدايي ....چرا بايد بگ همسرتون گفته حاضر است اگه كسي از خانواده شما باهاش تماس بگيره فقط راجع به نوع جدايي صحبت كنه.... خيلي اعتماد به نفس بالايي داره... شايد يه روزي همين پرروييش جذبم كرد...راستي چي منو جذب كرد ؟
به عاقدمون گفتم حرفي ندارم براي جدايي هم از راه قانوني جلو ميرم.... چقدر هم كه اين خراب شده قانون داره...
بهم ريختم...جلوي اين اشكاي لعنتي رو نميتونم بگيرم.... خيلي سعي كردم حس تنفري كه در اين مدت دائما در وجودم جوانه ميزد رو بكشم.... هر دفعه از ريشه ميكندمش... فكر ميكردم حيف قلبم است كه توش نفرت باشه.... ولي ديگه اينكارو نميكنم.... دلم ميخواد متنفر باشم... از اون پسره رواني كه بدون قرص اعصاب زنده نيست.... از مادرش كه جز سيگار كشيدن و فال گرفتن و بدگويي از ادمها كاري بلد نيست... ازشون متنفرم.... متنفر....دلم ميخواد بذارم اين نفرت هر روز بيشتر و بيشتر بشه... حيف زندگيم... حيف 6 ماه اولش كه يا از اين دكتر به اون دكتر دنبال معالجه اش بودم... يا در حال خدمت به مامانش... و 6 ماه دوم كه همش در حال تلاش براي حفظ چيزاي كوچيكي كه مونده بود بودم...من يه احمقم يه احمقي كه اينقدر خم شد كه فكر كردن كاري جز سواري دادن بلد
به عاقدمون گفتم حرفي ندارم براي جدايي هم از راه قانوني جلو ميرم.... چقدر هم كه اين خراب شده قانون داره...
بهم ريختم...جلوي اين اشكاي لعنتي رو نميتونم بگيرم.... خيلي سعي كردم حس تنفري كه در اين مدت دائما در وجودم جوانه ميزد رو بكشم.... هر دفعه از ريشه ميكندمش... فكر ميكردم حيف قلبم است كه توش نفرت باشه.... ولي ديگه اينكارو نميكنم.... دلم ميخواد متنفر باشم... از اون پسره رواني كه بدون قرص اعصاب زنده نيست.... از مادرش كه جز سيگار كشيدن و فال گرفتن و بدگويي از ادمها كاري بلد نيست... ازشون متنفرم.... متنفر....دلم ميخواد بذارم اين نفرت هر روز بيشتر و بيشتر بشه... حيف زندگيم... حيف 6 ماه اولش كه يا از اين دكتر به اون دكتر دنبال معالجه اش بودم... يا در حال خدمت به مامانش... و 6 ماه دوم كه همش در حال تلاش براي حفظ چيزاي كوچيكي كه مونده بود بودم...من يه احمقم يه احمقي كه اينقدر خم شد كه فكر كردن كاري جز سواري دادن بلد
نيست.... گفته مطمئن است من بر عليه اش شكايت نميكنم.... ولي ميخوام اين كارو بكنم تا بفهمه اون مهساي احمق مرد
داغون داغونم.... خدايا كمكم كن
يه عكس خوشگل داشتم كه ميخواستم امروز اينجا بذارمش ولي ديگه حوصله اش نيست... ولنتاين همتون مبارك
13 February 2006
صبح رفتم بانك براي بستن حساب مشتركمون.... كم كم تمام اشتراكات داره از بين ميره.... ميدونم احمقم كه غصه ميخورم... لازم نيست كسي بگه.... بانك سر كوچه شركت قبليم بود..... يادش بخير... ياد جردن با اون ترافيك وحشتناك هم به خير
قرار است جاي شركتم عوض بشه.... سازمان گسترش يه ساختمون داره كه توي خيابون سپهبد قرني است... قرار شده ما بريم اونجا....همه ناراحت شدن كه اونجا ميريم چون طرح است و نميشه ماشين برد.... ولي من خيلي خوشحالم... اونجا رو دوست دارم... تازه دوست دارم اونجا ها بي ماشين برم... قدم زدن و ديدن اون عروسك فروشي ها كيف داره... از روزي كه اومدم اين شركت ( كه توي خيابون افتاب است ) يك روزم زندگيم افتابي نبوده.... شايد رفتن از اينجا ابرهاي زندگي منم كنار بزنه
محيط كاري شركتم... و نوع كارم خوبه.... و مهمتر از همه اينكه سر مرخصي رفتن و اين چيزا هم سخت نميگيرن... تنها مشكلم يكي از همكارامه.... هر روز تحملش برام سخت تر ميشه.... با تمام وجود سعي ميكنه زير اب منو بزنه و اين پروژه رو بگيره.... يه وقتايي دلم براي دنياي كوچيكش ميسوزه... ولي خوب تحملش سخته.... بخصوص وقتايي كه توهين اميز باهام حرف ميزنه... ولي داره باورم ميشه كه خيلي فرق كردم... داره باورم ميشه كه حسابي صبور شدم... و ياد گرفتم خودمو كنترل كنم.... فكر ميكنم اين طفلكي از ديدن سكوت من بيشتر داره حرص ميخوره... خلاصه دعا كنين اين كاسه صبر لبريز نشه ...
دارم يه مجسمه خوشگل ميسازم... يه دختر كه نشسته پاهاشو بغل كرده و سرش رو روي شونه اش گذاشته... البته كلي كار داره و تا يكي دو ماه ديگه اماده ميشه ولي از الان دوستش دارم.... استادم معتقده وقتي كسي خودش شاد باشه كارشم شاد از اب در مياد و بر عكس... دختر منم خيلي غمگين است.... وقتي ساخته شد عكسشو حتما ميذارم اينجا
هفته بعد با رعنا ميرم كيش.... اميدوارم اوضاع روحيم خوب باشه وبه هردومون خوش بگذره....
قرار است جاي شركتم عوض بشه.... سازمان گسترش يه ساختمون داره كه توي خيابون سپهبد قرني است... قرار شده ما بريم اونجا....همه ناراحت شدن كه اونجا ميريم چون طرح است و نميشه ماشين برد.... ولي من خيلي خوشحالم... اونجا رو دوست دارم... تازه دوست دارم اونجا ها بي ماشين برم... قدم زدن و ديدن اون عروسك فروشي ها كيف داره... از روزي كه اومدم اين شركت ( كه توي خيابون افتاب است ) يك روزم زندگيم افتابي نبوده.... شايد رفتن از اينجا ابرهاي زندگي منم كنار بزنه
محيط كاري شركتم... و نوع كارم خوبه.... و مهمتر از همه اينكه سر مرخصي رفتن و اين چيزا هم سخت نميگيرن... تنها مشكلم يكي از همكارامه.... هر روز تحملش برام سخت تر ميشه.... با تمام وجود سعي ميكنه زير اب منو بزنه و اين پروژه رو بگيره.... يه وقتايي دلم براي دنياي كوچيكش ميسوزه... ولي خوب تحملش سخته.... بخصوص وقتايي كه توهين اميز باهام حرف ميزنه... ولي داره باورم ميشه كه خيلي فرق كردم... داره باورم ميشه كه حسابي صبور شدم... و ياد گرفتم خودمو كنترل كنم.... فكر ميكنم اين طفلكي از ديدن سكوت من بيشتر داره حرص ميخوره... خلاصه دعا كنين اين كاسه صبر لبريز نشه ...
دارم يه مجسمه خوشگل ميسازم... يه دختر كه نشسته پاهاشو بغل كرده و سرش رو روي شونه اش گذاشته... البته كلي كار داره و تا يكي دو ماه ديگه اماده ميشه ولي از الان دوستش دارم.... استادم معتقده وقتي كسي خودش شاد باشه كارشم شاد از اب در مياد و بر عكس... دختر منم خيلي غمگين است.... وقتي ساخته شد عكسشو حتما ميذارم اينجا
هفته بعد با رعنا ميرم كيش.... اميدوارم اوضاع روحيم خوب باشه وبه هردومون خوش بگذره....
12 February 2006

با دوستي حرف ميزدم... گفتم اميد تنها چيزي است كه اين روزها دارم... و اون ميگفت مهمترين چيز همين اميد داشتنه... هنوز از قطع تماس ما چند دقيقه اي نگذشته بود كه تلفن بعدي همون اميد رو هم نقش بر اب كرد.... نميدونم چرا... چرا ميگه من خواستم تموم بشه؟ كاش يادش بياد كه چه التماسي ميكردم كه عجله نكن... چقدر بهش گفتم بيا تا اخر سال سعي كنيم مشكلاتو حل كنيم.... و فقط نه شنيدم.... خوشحالم كه گفته خيلي خوشه.... خيلي راحته... خوب كار ميكنه..فكرش ازاد است.... ولي ناراحتم كه گفته من اصرار
داشتم تموم بشه.... اصرار.... دروغگو است يا فراموشكار؟ چي رو ميخواد ثابت كنه ؟
دلم خيلي گرفته
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد
هيچ شانه اي
تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود
هيچ شانه اي
07 February 2006
06 February 2006

پنج شنبه گذشته بعد از 6 ماه با يكي از دوستاي قديميم رفتيم بيرون... سپيده از اون دوستايي است كه خيلي دوستش دارم و باهاش راحتم... سابقه دوستيمون به دبيرستان بر ميگرده... سپيده يك سال از من بزرگتر است... الان 12-13 سالي ميشه كه دوستيم اخرين باري كه ديده بودمش يه برنامه شام بود كه سپيده و شوهرش و من و كامران رفتيم بيرون... خلاصه پنج شنبه كه ديدمش و حرف زديم بهش گفتم چي شده و اون كلي گله كرد كه چرا اين 4-5 ماه چيزي بهش نگفتم و ... ديشب تو راه خونه بودم كه زنگ زد... گفت بيا دنبال من با هم بريم خونه يكي از دوستام ميخوام ببينيش.... منم در حال رفتن به شهر كتاب نياوران بودم كه با اصرارش برگشتم... رفتم سراغش و با هم رفتيم خونه دوستش.... دوستش چند ماهي است كه جدا شده و تنها زندگي ميكنه... حرف زدن باهاش خيلي حالمو بهتر كرد.... ماجراي زندگيش و اختلافاتش خيلي به زندگي من شبيه بوده... و شوهر اونم مثل مال من يه بچه ننه لوس و تحت سلطه بوده...جالبه كه رفتارهاي اونم توي مشكلاتش عين من بوده .... تازه به اين نتيجه رسيدم كه منم يه جاهايي حق داشتم بد رفتار كنم... و شايد هر كسي توي اون موقعيت همين كارا رو ميكنه.... اين دوست مشترك ما دوران عقدش كلي مشكل داشته ولي فكر ميكرده اگه زير يه سقف برن اينها حل ميشه...دخالتهاي خانواده شوهرش كمرنگ ميشه و هزار تا فكر ديگه... ولي فقط 4 ماه بعد از عروسي دوام اورده بود.... و افسوس ميخورد كه كاش در دوران عقد تمومش ميكرده... ديشب برام يه شب خاص بود... ساعتها حرف زديم و تونست منو به اين نتيجه برسونه كه بايد اينجا تمومش كنم... وقتي عكساي عروسيش رو ديدم واقعا فكر كردم حيف اين دختر... هم
زيبا...هم خانم... هم فوق ليسانس معماري.. و هزار تا چيز ديگه و پسره يه ادم معمولي معمولي
جالبه كه اينقدر شوهرشو دوست داشته كه سالگرد عقدشون (كه قهر بودن) براي شوهرش نامه نوشته كه هديه من به تو براي اين روز مهريه ام است.... و شوهرش با پارتي بازي و پول و هزار تا كار اين نوشته رو محضري كرده و طبق همون بدون مهر تونسته طلاقش بده
روزي كه به سپيده گفتم دارم جدا ميشم گفت به خدا حدس ميزدم به اينجا برسه... از سر نامزديت... رفتارهاي خانواده شوهرت... سطح فرهنگيشون و مهمتر از همه گريه هق هقي كه توي بغل مامانش كرد منو به اين نتيجه رسوند كه كارت سخته.... ميگفت ما ديده بوديم توي عروسي عروس و داماد پدر و مادرشون رو بغل كنن و گريه كنن چون ميخوان برن و جدا بشن و ... ولي توي نامزدي خيلي مسخره بود
شب نامزديمون وسط مهموني گريه اي توي بغل مامانش كرد كه همه مات موندن.... بردمش اشپزخونه بهش اب دادم و يه مدت طول كشيد تا گريه اش تموم شد ... من احمق رو بگو كه هي ميگفتم غصه نخور مامانت هميشه كنارمونه هميشه مراقبشيم... يادش كه مي افتم حالم از خودم به هم ميخوره
اين چند روز بايد بشينم و درست و حسابي فكر كنم.... خيلي چيزا توي سرم است
اين مدت خيليها سعي كردن كمكم كنن ولي هيچكس به اندازه سپيده با اين كار نتونست كمكم كنه.... سپيده جون ممنونم
05 February 2006

امروز 105 روز از اخرين با هم بودن ما ميگذره...كاش اعداد وجود نداشتن.... زمان يه دروغ است يك دروغ.. توي اين مدت يك
روز هم از من جدا نبودي...حتي يك ثانيه..... 105 روز بي تو و با تو زندگي كردم.... خيلي زياده نه؟
اين مدت تو مهموني رفتي من خونه نشستم... تو دوستاي جديد پيدا كردي من دوستاي قبليمم از دست دادم... تو سالم بودي من مريض بودم... تو مي خنديدي و من گريه مي كردم.... ولي مهم نيست.... ديگه واقعا مهم نيست
يادته اون روزي كه بهم گفتي من خودمم ناراحتم از بس با تو بد رفتار ميكنم... گفتي ناراحتم كه بهت محبت نميكنم... بهت گفتم مهم نيست تا جايي كه بتونم تحمل ميكنم يا تو رفتارت خوب ميشه يا من صبرم تموم ميشه.... الانم همينه... تحمل ميكنم تا جايي كه بتونم
اخه يادته از روز اول بهت گفتم كه من مرد دل بستن و دل كندن نيستم پس بازم صبر مي كنم ....
Subscribe to:
Posts (Atom)
