30 September 2006


يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم

27 September 2006


ديروز رفته بودم طرفهاي انقلاب... يك ساعتي وقت ازاد داشتم و هوس كردم يه سري به دانشگاه بزنم.. واي كه چه لذتي داشت... رفتم كل دانشكده فني رو گشتم... دفتر گروهمون.. سايت... كلاسها.. دانشكده خيلي تر و تميز تر شده...از استادها فقط يكيشون بود اونم استادي بود كه دوستش نداشتم براي همينم باهاش سلام و عليك نكردم... جلوي فني مثل همون دوران ما شلوغ بود و همه دسته دسته نشسته بودن و در حال بگو بخند بودن... طبقه پايين دانشكده جايي كه كلاسهاي جهاد دانشگاهي بود كاملا خراب شده... از ديدن خرابي اونجا دلم گرفت... ولي كلا گشت زدن توي دانشكده خيلي چسبيد... از دانشگاه كه اومدم به اين فكر كردم كه ارزومه دوباره به اون دوران برگردم... يه ارزوي محال! بعد از اونجا رفتم كلاس.. موقع برگشتن از كلاس وقتي منتظر تاكسي بودم يكي از دوستان قديمي رو ديدم كه لطف كرد و منو رسوند... كلي با هم ياد گذشته ها كرديم... كلي خنديديم...كلي غمگين شديم... واي كه چه روزي بود ديروز...همه اش خاطره
ديشب وقتي به خونه رسيدم اصلا احساس خستگي نميكردم... يه جورايي دلم خيلي گرفته بود... نشستم و فيلم " شبهاي روشن" رو نگاه كردم... واي كه چه ميكنه اين فيلم... اونقدر زيباست كه ميشه بارها ديدش و بارها لذت برد
.
.
اينروزها فكرم خيلي مشغوله... هزارتا فكر توي سرمه... و بديش به اينه كه راجع به هيچكدومشون نميتونم درست فكر كنم يا تصميم بگيرم.... تا حالا شده كه مطمئن باشين دارين با روش غلطي زندگي ميكنين ولي روشتون رو عوض نكنين؟ ميدونم احمقانه است ولي اين دقيقن مشكل اينروزهاي منه
.
.
هنوزم همون عادت احمقانه رو دارم... توقعاتم رو به ادمها نميگم.. مراعات حالشون رو بيش ازحد ميكنم... از خواسته هام ميگذرم... و به خاطر غرور احمقانه ام دلخوريهام رو مخفي ميكنم از اين اخلاق خودم متنفرم
.
.
حاضرم توي هرچيزي به سهمم قانع باشم... جز عشق....ميتونم بپذيرم كه كسي محبتش رو بين همه تقسيم كنه و يك سهم هم به من بده... ولي اگه كسي ميخواد بهم عشق بده بايد كامل باشه... بي هيچ تقسيمي
.
.
" اينجا نميشه به كسي نزديك شد... ادمها از دور دوست داشتني ترند"
"من همه ادمهاي اين شهر رو دوست دارم... چون هيچكدوم رو نميشناسم"
گفتي بيا...گفتي بمان...گفتي بخند...گفتي بمير
امدم..ماندم...خنديدم...مردم
"شبهاي روشن"

23 September 2006

خوب بالاخره پاييز زيبا از راه رسيد... شايد خنده دار باشه ولي من شور و شوق خاصي دارم... اين فصل معركه است...زيباست... من عاشق اين فصلم
چقدر دلم ميخواست صبح برم دم دبيرستانم... دوست داشتم برم و معلم ها رو ببينم.. من هميشه مدرسه رو دوست داشتم.. هميشه از اول شهريور روزها رو ميشمردم تا مدرسه باز بشه.... يادش به خير اونقدر شر و شيطون بودم كه هيچ كس حريفم نبود اونروزهاي مدرسه يكي از ارزوهام اين بود كه بعد از تعطيلي مدرسه با دوستام پياده تا خونه بيام ولي هميشه مامان و بابا برام سرويس ميگرفتن ... اخه هميشه بابام ميترسيد دخترش با دختراي ديگه تو خيابون راه بيفتن و بلند بخندن و .... ولي يه روزهايي كه از سرويس جيم ميشدم خيلي ميچسبيد... چقدر دلتنگ اون روزهام
دوره دانشگاه پاييزش يه رنگ ديگه اي داشت... ديگه ادم شيطون گذشته نبودم... ديگه ادم درسخون گذشته هم نبودم... دانشگاه رفتنم فقط به عشق بودن با دوستام بود... نشستن جلوي دانشكده فني و حرف زدن راجع به مسائل جدي زندگي... اونروزها پراز ارزوهاي خوشگل بوديم... ولي چند درصد ما به ارزوهامون رسيديم؟
وقتي وارد كار شدم...مفهوم پاييز برام پياده روي بعد از ساعت كاري بود... از ميدان ارژانتين تا اول پاسداران... قدم زدن روي برگهاي شكننده پاييزي... چه روزهاي قشنگي بودن..فكر به اينده..فكر به كار به زندگي... فكر به خيلي ادمها
وقتي كه اون اومد بازم پاييز بود... اينبار يه پاييز پر از عشق... با چه شوقي به اينده فكر ميكردم.. با چه شوقي كار ميكردم.. با چه شوقي ورزش ميكردم.. با چه شوقي روي برگهاي زرد پارك ساعي قدم ميزديم...اون روزها پر از كاربود... چقدركار براي مراسم نامزديمون داشتيم... چقدر اون پاييز زود گذشت... و نامزدي ما هم توي پاييز بود....
وقتي كه اون رفت هم پاييز بود... اينبار پاييزبرام خيلي دير گذشت... ديگه رنگهاي پاييز زيبا نبود... ديگه قدم زدني نبود..ديگه اينده اي نبود...فكري نبود.. ديگه حتي يادم رفت كه پاييز است
حالا دوباره پاييز اومده... اين پاييز داره ميگه كه يك سال گذشته... اين پاييز ميگه كه روزهاي سخت... گريه ها... مريضي ها... همه و همه گذشتن... اين پاييز دوباره روي برگها قدم ميزنم... دوباره روزاي باروني به خانه هنرمندان ميرم... دوباره هواي پاييز رو با تمام وجود تنفس ميكنم
.
.
.
اين پاييز دوباره از زندگي سرشار ميشم

18 September 2006

عشقم به تو
خارج از تحمل خداست
بگو چه ‌کنم؟


خوش به‌حال آن مرد
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که براش
تو شيرين‌زبانی کنی
خوش به حال مردی
که دست‌های قشنگ تو
دگمه‌های پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لب‌هات به نجوايی بخندد
خوش به حال من

حسرت دست‌هات مانده
به چشم‌هام
به خواب‌هام
به کش و قوس‌های تنم
در حسرت دست‌هات
پرپر می‌زنم

چقدر برات قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهات را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟
...
چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟

16 September 2006

سلام دوستان خوبم... من برگشتم :) دلم براي اينجا و همه شما ها تنگ شده بود... اول از همه ممنونم از همه دوستاي خوبم كه اين مدت نگران حال من بودن...ممنونم از ارش عزيز.. نيناي خوب.. ياسمن گل.. رضاي مهربون...ركساناي عزيز و ليلاي خيلي مهربونم كه خيلي به فكر من بود...( اگه اسم كسي جا افتاده اميدوارم منو ببخشه) يه تشكر خيلي ويژه هم از دوست خوبي كه زحمت پست قبلي رو كشيده... دوستي كه من به دوستيش افتخار ميكنم و حسي كه بهش دارم تلفيقي از احترام و علاقه است ... اميدوارم هميشه و هر جايي كه هست خوب و خوش باشه

امروز بعد از دو هفته اومدم سر كار... عمل من پنجشنبه دو هفته پيش انجام شد... نميخوام راجع بهش بنويسم فقط ميتونم بگم اين دو هفته از سخت ترين هفته هاي زندگيم بود واقعا ادم تا وقتي مريض نشده قدر سلامتي رو نميدونه.... اميدوارم همه شما هميشه سالم و سلامت باشين

اين دو هفته كه توي خونه بودم فهميدم كه چقدر توي خونه نشستن براي ادمي مثل من سخته... با تمام سختيهايي كه روزي هشت نه ساعت كار كردن داره ولي من به استراحت توي خونه ترجيحش ميدم.... وقتي ميام سر كار... وقتي كار انجام ميدم..وقتي مطالعه ميكنم... وقتي از يه قسمتهايي از كار سر در نميارم و وقتي پيشرفت پروژه اي كه روش كار ميكنم رو ميبينم احساس ميكنم ادم مفيدي هستم و اين حس خوبيه

پ.ن 1 : ادمهاي زيادي ميخوان وارد زندگيم بشن.... حتي بعضي ادمهايي كه سالها ازشون بي خبر بودم... حرفهايي رو از بعضي ادمها ميشنوم كه شايد سالها پيش شنيدنشون ارزوم بود.... نميدونم چرا ولي من واقعا نه جرات يه شروع دوباره رو دارم نه انگيزه اش رو....كاش ادمها بفهمن كه مشكل از اونها نيست... مشكل فقط مهسا است...ببخشيدش و ازش دلخور نباشين

پ.ن 2 : صبر و سكوت... باورم نميشه كه دنيا اينقدر خوب بهم اينها رو ياد داده

پ.ن 3 : اين ايه رو جايي شنيدم و دوست داشتم : و غير خدا در عالم هيچ يار و ياوري نخواهيد داشت

10 September 2006

مهسای مهربون مریض شده

سلام به همه دوستان
من مهسا نیستم!!!!!!!واقعیتش اینه که مهسا چند روزیه که بعد از عمل جراحی تو خونه مشغول استراحته
.امروز هم که پس از چند روز به شرکت رفت مجبور شد برگرده خونه استراحت کنه
نوشتن تو وبلاگی که مال خود آدم نیست خیلی سخته مخصوصا اگه مربوط به مهسا(ادامه الله عمرها و عزتها) باشه و اون ازت بخواد که پست جدید بذاری.حالا من موندم و یک وبلاگی که خودم از خواننده های همیشگی اون بودم. وقتی یکی دو ماه پیش من بیمارستان بودم مهسای مهربون از شما خواست که واسم دعا کنید. حالا مهسا(اعلی الله مقامها) تو خونه تنهاست و به یاد روهایی می افته که سالم و سر حال بود,روزی 9 ساعت کار میکرد,بعد کلاس زبان و کلاسهای دیگه می رفت. واسش دعا کنید.

26 August 2006


دیگر سیبی نمانده
نه برای من
نه برای تو
نه برای حوا و آدم
....
ببین
دیگر نمی‌توانی چشم‌هام را
از دلتنگی باز کنی
حتا اگر یک سیب
مانده باشد
رانده ‌می‌شوم
سیب یا گندم؟
....
همیشه بهانه‌ای هست
شکوفه‌ی بادام
غم چشم‌هات
خندیدن انار
و این‌همه بهانه
که باز خوانده شوم
به آغوش تو
و زمين را کشف کنم
با سرانگشت‌هام
زمين نه
،نقطه نقطه‌ی تنت
.....
زیبای من
دست‌های تو
سیب رادل‌انگیز می‌کند
"عباس معروفي"

21 August 2006

اهنگي كه اين روزها بارها و بارها بهش گوش ميدم... به نظر من معركه است
Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your head.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.
Goodbye my lover. Goodbye my friend.
You have been the one. You have been the one for me.
I am a dreamer but when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be I've seen you cry,
I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.
Goodbye my lover. Goodbye my friend.
You have been the one. You have been the one for me.
And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bear my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover. Goodbye my friend.
You have been the one. You have been the one for me.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.

19 August 2006

امروز حسابي ياد گذشته ها كردم
ياد 7-6 سال پيش
يك عصر پاييزي
چهارراه وليعصر
كافي شاپ 469
هديه دادن يك كارت
شنيدن دلتنگيهاي دوستي كه توي خونه باهاش اتمام حجت شده بود
.
.
چه زود اون روزها گذشتن... روزهايي كه هنوز اميد وجود داشت... اميد رسيدن به عشق به شادي به خوشبختي ..اميد رسيدن به يك فرداي شيرين... اميد ساختن اينده اي زيبا ...اون روزها خيلي زود گذشتن بدون اينكه برامون خوشبختي و شادي رو به همراه بيارن و حالا بعد از اين همه سال از اون روزها فقط خاطراتش باقي مونده... خاطراتي كه براي من هميشه عزيزن

13 August 2006

امروز بعد از يه مدت پر كار كارهاي شركت به سرانجام رسيده و من ميتونم يه نفس راحتي بكشم.... احتمالا تا يك ماهي سرمون خلوت تره ولي دوباره بعدش يه شلوغي 5-6 ماهه توي راه است... به هر حال بايد از اين يك ماه حداكثر استفاده رو بكنم و يه مقدار مطالعه كنم.... اگه بشه دو روز در هفته رو ميرم كتابخونه پتروشيمي اين يه حقيقته كه توي اين مملكت و با اين وضع كاري بد اگه بخواي جاي خودتو حفظ كني بايد روز به روز اطلاعاتت رو بالا ببري
پنجشنبه رفتم فيلم " كافه ستاره" تعريف اين فيل رو از زمان جشنواره شنيده بودم و بعد از ماجراهايي كه سر ايده اصلي فيلم و فيلم نامه بوجود اومد خيلي كنجكاو بودم فيلم رو ببينم... به هر حال فيلم معركه اي بود ... به من كه خيلي چسبيد... از اون فيلمهايي است كه دوست دارم يه بار ديگه هم اگه بشه برم و ببينمش
اول ماه ديگه يك سال ميشه كه من از شركت قبليم بيرون اومدم و هنوز باهام تصفيه حساب نكردن... تا يك ماه پيش خيلي پيگيري نميكردم و هر دفعه بهم ميگفتن صبر كن چكت كه اماده شد خودمون باهات تماس ميگيريم مثل دختراي خوب چند ماهي صبر ميكردم...بارها بهم گفتن پاشو برو اونجا مثل بقيه جيغ و داد راه بنداز تا پولتو بدن ( اخه رسم اون شركت همينه...فقط با جيغ و داد ميشه پول گرفت ) ولي من نرفتم... ماه پيش به گوشم رسيد كه يكي از مدير هاي اون شركت گفته مهسا پاشو تو اين شركت نميذاره چون نميخواد همسر سابقش رو ببينه ... براي همينم فعلا براي چكش اقدام نكنين راستش وقتي اينو شنيدم اونقدر عصباني شدم كه خدا ميدونه... زنگ زدم و گفتم پولمو ميخوام... اين روند يك ماه است داره دنبال ميشه و من هر روز زنگ ميزنم و اونا هر روز ميگن حاضر نيست... ديروز زدم به سيم اخر... گفتم يا تا چهار شنبه پول من رو ميدين يا ميرم شكايت ميكنم... خلاصه اينم درگيري جديده احتمالا از شنبه بايد برم دنبال شكايت
ديشب بعد از 6-7 ماهي يكي از دوستاي خوبم كه توي همون شركت كذايي همكارم بود زنگ زد... يك ساعتي حرف زديم... بحث به اون هم كشيده شد.... خيلي بده بفهمي وقتي كه تو داشتي به يكي التماس ميكردي كه زندگي رو به هم نريزه... اون دنبال .... خيلي وحشتناكه مثل اينه كه يه دفعه چند سال پير بشي...براي اولين بار حس ميكنم كه نميتونم ببخشمش.... از ديشب داغون داغونم....با اينكه ديشب تا صبح گريه مردم ولي سبك نشدم... كاش يه جايي بود كه ميرفتم بلند بلند گريه ميكردم... دلم خيلي گرفته

06 August 2006

مرزبين
خوبي و بدي
عشق و نفرت
رويا و حقيقت
دروغ و صداقت
كجاست؟
اينروزها گيجم.... مرزها رو گم كردم... ارزشها برام رنگ عوض كردن... اصلا نميدونم چي خوبه و چي بد.. نميدونم چي درسته چي غلط... كلافه ام... دلگيرم...خسته ام

02 August 2006


چشمانم را مي بندم
و تمام دنيا فرو مي ميرد
پلكهايم را مي گشايم
و همه چيز دوباره زاده مي شود
گمانم تو را توي ذهنم ساخته ام
ستارگان با لباسهاي سرخآبي شان
به والس مي روند
و تاريكي مطلق چارنعل مي تازد
چشمانم را مي بندم
و تمام جهان فرو مي ميرد
خواب مي بينم كه مرا در بستر فريفته اي
،و ماه زده ام مي خواني
و ديوانه وار مي بوسي ام
گمانم تو را توي ذهنم ساخته ام


ترانه عاشقانه دختر ديوانه
(Sylvia Plath)

30 July 2006

يه جايي يه چيزي كمه...يه جايي وسط كاراي روزمره...يه جايي وسط بررسي پروژه هاي پتروشيمي....يه جايي وسط خريد كردن... يه جايي وسط كلاس رفتن...يه جايي وسط تماشاي تلويزيون... يه جايي وسط عروسي... وسط مسافرت ... وسط رقص... وسط خنده
اره...يه جايي يه اشكال هست...يه اشكال بزرگ ... يه چيزي كه همه اش خودشو نشون ميده و هرچي ميخواي بهش توجه نكني بزرگ و بزرگتر ميشه يه چيزي كه حتي در اوج خنده و شادي اشك رو به چشمها مياره يه اشكالي كه تقصير هيچ كس نيست... تقصير هيچ چيز نيست... اشكالي كه نه به ديگران ميشه نسبتش داد نه به دنيا
.
.
.

اين اشكال خود منم

پ.ن 1 : عروسي خوب بود جاي همه خالي اميدوارم هميشه همه جا شادي باشه
پ.ن 2 : گرماي هوا خيلي ازار دهنده شده... دلم پاييز ميخواد...بارون ميخواد....برگهاي رنگي ميخواد
پ.ن 3 :نقاب همچنان سر جاي خودشه...خوشبختانه
پ.ن 4 : خداحافظ به شرطي كه ... بفهمي تر شده چشمام

18 July 2006


امشب دارم ميرم مشهد...جاي همگي خالي...عروسي اميد دوست دوران دانشگاهم است من تا حالا خارج از تهران عروسي نرفتم براي همينم خيلي ذوق دارم ببينم عروسي هاي اونجا چطوري است....فكر ميكنم خيلي خوش بگذره
راستي من چقدر زرنگ شدم... قديمها خيلي از عروسيهاي توي تهران رو هم نميرفتم ولي حالا براي عروسي تا مشهد ميرم... خوب اينم يه نوع تحول است ديگه
......................
دارم بي فكر زندگي ميكنم... اين مسئله در طولاني مدت ميتونه برام مشكل ساز بشه يكي دو هفته اي هست كه ميخوام بشينم و درست و حسابي راجع به يه چيزايي فكر كنم ولي نميدونم چرا نميتونم... اين روزها اينقدر شر و شيطونم كه شبيه بچه هاي تخس 6-7 ساله شدم... اصلا نميتونم اروم باشم و منطقي فكر كنم
.............
خانواده ام... دوستام.... ميگن اين نقاب شاد بودنت دوام نمياره چون هنوز از درون با گذشته كنار نيومدي.... تصميم دارم بهشون ثابت كنم كه ميشه تا اخر عمر با يه نقاب زندگي كرد... ديگه اين نقاب رو بر نميدارم
................
يكي از دوستام مريض است... براش نگرانم...دعا كنين زود خوب بشه

08 July 2006


نامه اول - يك روز پس از بازگشت به ساحل چمخاله
زندگي طغياني است بر تمام درهاي بسته و پاسداران بستگي . هر لحظه اي كه در تسليم بگذرد لحظه ايست كه بيهودگي و مرگ را تعليم ميدهد.
لحظه ايست متعلق به گذشته كه در حال رخنه كرده است
لحظه ايست اندوه بار و توان فرسا
اينك گسستن لحظه هاي ديگران را چون پوسيده ترين زنجيرهاي كاغذي بياموز
من – ايمان دارم كه عشق تنها تعلق است
عشق وابستگي ست
انحلال كامل فرديت است در جمع
انچه هر جدايي را تحمل پذير ميكند انديشه پايان ان جدايي ست
زندگي تنهايي را نفي مي كند و عشق بارورترين ميوه زندگي ست
بياموز كه محبت را از بين ديوارهاي سنگي و نگاههاي كينه توز ديگران بگذراني
امروز براي من روز خوبي نيست.روز بد تنهايي ست . اينجا را غباري گرفته است
پنجره ها نمي خندند و اب نمي جوشد و بوي مستي افرين تن تودراين كلبه نپيچيده است. ياد تو هر لحظه با من است اما ياد انسان را بيمار ميكند
مگذار كه خالي روزها و سنگيني شبها در اعماق روح من جايي از باد نرفتني باز كند
به ياد بياور كه در اين لحظه ها نياز من به تو نياز من به تمامي ذرات زندگي ست
به من بازگرد
"بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم.....نادر ابراهيمي"
.
.
اخر هفته گذشته براي دومين بار به چمخاله رفتم ˛سفر اولم خرداد 84 بود سفري با او... سفري كه با مهربوني شروع شد ولي با تلخي تموم شد هرچند كه من مثل هميشه خاطرات خوبش رو نگه داشتم و بدهاش رو دور ريختم ولي اون تا اخرين روز از خاطرات بد چمخاله ميگفت.... و سفر دوم تير 85 سفري بي او و اين بار با خاطرات او
شب دوم مسافرت به خودم جرات دادم و رفتم مجتمع " ستاره دريا" جايي كه سال قبلش رفته بودم˛من رفتم اونجا... دم اون ويلاي طبقه دوم...با اون منظره زيباي دريا.... من به اون اطاق نگاه كردم...به اون پنجره... و حسي كه در اون لحظات داشتم هرگز قابل بيان نيست
كاش بودي و ميديدي مهسا چقدر بزرگ شده....كاش ميديدي دختري كه دوستت داشت دختري كه ازت هيچي نخواست جز عشق دختري كه زندگي بي تو براش بي مفهوم بود حالا اونقدر بزرگ شده كه ميتونه جاي خالي تو رو به عنوان يك حقيقت غير قابل تغيير توي زندگيش بپذيره.... كاش ميفهميدي اگه اين دختر اينقدر براي حفظ زندگيش جنگيد براي اين نبود كه بي تو ميمرد.... براي اين بود كه ميخواست وقتي به گذشته نگاه ميكنه مطمئن باشه همه تلاشش رو كرده...مطمئن باشه كه راهي نبوده كه امتحانش نكرده باشه.... درسته كه اين دختر به خاطر اون همه تلاش خسته است ... درسته كه مجبور شده غرورش ر زير پا بگذاره ...درسته كه تحقيرشده ولي پيش خودش سرافكنده نيست و اين احساس لذت بخشي است
..................
پ.ن 1 : سپيده و رضاي عزيز دوستاي خوبم كه جرات رفتن به اين سفر رو در من ايجاد كردن...از هردوشون ممنونم و دوستشون دارم
پ.ن2 :مسافرت با 18 تا ادم باحال و شاد و شنگول .... عالي بود...جاي همه خالي
پ.ن 3: كتاب " بارديگر شهري كه دوست ميداشتم" منو عاشق كرد..انگيزه ديدن چمخاله رو ايجاد كرد.. . و هنوزم بعد از 10 سال محبوبترين كتاب من است.... مطمئنم اكثر شما خوندينش ولي اگه تا حالا نخوندينش حتما اين كارو بكنين
پ.ن 4 : خودمو خيلي دوست دارم... حيف بود اينو بهتون نگم

24 June 2006

دو روز اخر هفته گذشته رو علاوه بر خوش گذراني يك وقتي رو هم اختصاص دادم به تجزيه و تحليل خودم... مي خواستم ببينم چقدر به اهدافم و به اون خود ايده الم نزديك شدم...شايد شروع اين تغيير به خاطر كلاس " تحليل رفتار متقابل" ايجاد شد ولي فكر ميكنم ادامه دادنش به خواست خودم و به خاطر ارامش بيشتري است كه حس ميكنم...نميدونم شايد اين اولين بار توي زندگيم است كه دارم سعي ميكنم به تصوير ذهني كه از خودم دارم نزديك بشم... هميشه توي سالهاي گذشته زندگيم..لااقل از 17-18 سالگي به بعد تعريف و تمجيدهاي بي جاي اطرافيان... جلو زدنم از خيلي ادمها...رسيدنم به هدفهام... موفق بودنم ...همه و همه باعث ميشد كه مشكلات خودم و يا حتي توقعاتي كه از خودم داشتم رو ناديده بگيرم... الان كه به گذشته نگاه ميكنم ميبينم اين مسئله كه ديگران تاييدم ميكردن و دوستم داشتن باعث ميشد جرات هيچ تغييري توي رفتارم رو ندم ..چون ميترسيدم با كوچكترين تغييري اين محبت ها و تاييد ها رو از دست بدم... اين نوع زندگي كم كم منو تبديل كرد به يك انسان كاملا معمولي...ادمي كه همه تلاشش اين بود كه كوچكترين خطايي نكنه...همه نرم ها و عرف اجتماع رو رعايت كنه...و يك خانم سنتي ايراني ياشه...در چند سال گذشته ذره ذره جسارت من كمتر و كمتر شد.... سكوتم جايگزين ابراز عقيده شد.... لبخندم جايگزين خنده هاي بلندم شد.... نگاهم به زمين جايگزين نگاهم به اسمان شد و خيلي چيزاي ديگه
تقريبا دو ماه پيش بود كه تصميم گرفتم تغيير كنم... كار اسوني نيست...اگه بخوام صادق باشم بايد بگم خيلي هم سخته ... ميدونم اين مدت خيلي ها رو ناراحت كردم....خيلي ها نگرانم هستن...خيلي ها از من بدشدون اومده...خيلي ها ديگه دوستم ندارن...ولي من پاي اين تغيير وايسادم...ميخوام اوني باشم كه خودم دوست دارم...ميخوام از زندگيم لذت ببرم حتي اگه به نظر ديگران درست نباشه... ميخوام در خلاف جهت اب شنا كنم....به چيزايي كه دوست ندارم نه بگم.... در يك كلام ميخوام خودم از شخصيت خودم لذت ببرم..و ميخوام دوباره يك ادم منحصر به فرد بشم .تصوير ذهني من از خود ايده الم ديگه يه بچه مثبت و مهربون و فداكار نيست...من يك مهساي جديد ميخوام....همين
.
.
پ.ن1 : دنبال تغيير خاصي تو زندگيم نگردين دوستاي خوبم... من فقط ديدمو تغيير دادم ... وگرنه هنوزم همون ادم تنهام...كه يه وقتايي افسرده ميشه...يه وقتايي گريه ميكنه...يه وقتايي ياد گذشته ميكنه... و اين روزها خودشو توي كار غرق كرده تا فكر نكنه
پ.ن 2: دلم مسافرت ميخواد.... از بس حسودم من
پ.ن 3: زير باران بايد رفت

21 June 2006


بارها و بارها به چهارراهي رسيده ام
راه چگونه ادامه ميابد؟
چه كسي مسير را بلد است؟
هركس قطب نماي زندگيش را
در قلب خود حمل ميكند
تعجب نكن اگر
بعد از بسياري از چهارراه ها
مجبور باشي تنها ادامه دهي
راه را نشناسي
به قطب نمايت اعتماد كن
فقط اوست كه تو را
به هدفت مي رساند

مارگوت بيكل

20 June 2006

تا حالا شده كه توي يه محيط غريبه باشين جايي كه هيچ اشنايي نيست و يك دفعه برق بره و نتونين مثل خونه بپرين بغل مامان يا باباتون و خودتون رو لوس كنين كه از تاريكي ميترسين؟
.
.
تا حالا شده با يه نفري كه توي تاريكي نمي بينينش بشينين و حرف بزنين؟
.
.
تا حالا شده كه هول بشين و بخواين خودتون رو ريلكس نشون بدين؟
.
.
تا حالا شده يك نفر مجبورتون كنه درباره يك نفر ديگه نظر بدين و شما هم بعد از نظر دادن پشيمون بشين و با خودتون بگين اخه تو به چه حقي نظر دادي و راجع به يه نفر ديگه قضاوت كردي و از صداقت خودتون بدتون بياد؟
.
.
تا حالا شده كه به خاطر سرگرم بودن با اينترنت دير به جلسه با مدير عامل برسين؟
.
.
تا حالا شده كه توي اداره دو ساعت كامل با تلفن حرف بزنين و همه شما رو ببينن؟
.
.
تا حالا شده امتحان زبان داشته باشين ولي در حال نوشتن وبلاگ باشين؟
.
.
ببينين چقدر دو روزه تجربه كسب كردم:) ولي از همه مهمتر اين بود كه ديگه راجع به كسي نظر ندم كه بعدش عذاب وجدان نگيرم هر حقيقتي رو نبايد گفت
راستي كسي راهي براي خفه كردن وجدان بلده ؟

19 June 2006


امروز از اون روزايي است كه حسابي بهم سخت گذشته.... كلي كار داشتم ...ديشب هم كه نتونستم خوب بخوابم و هم خوابم مياد هم سردرد دارم...تازه كاراي شركت به سرانجام رسيدن و ميخوام كاراي كلاس زبانم رو انجام بدم ... تا دو ساعت ديگه بايد برم كلاس
روز چهارشنبه توي كلاس زبان براي بازي ايران و پرتغال شرط بندي كرديم و من خوشبين هم روي برد ايران شرط بستم ( اخر خوشبيني بود ها) و خوب حالا باختم و امروز بايد با ابميوه برم سر كلاس... البته مطمئنا استاد گرامي من الان خيلي خوشحالن چون شرط رو بردن... ولي عيب نداره...دفعه بعد من ميبرم...واي كه چه كيفي داشت اگه ايران ميبرد و استادم و هم گروهي هاشون ما رو ميبردن نايب.... اون چلوكباب مزه ميداد ها
كلاس زبانم خيلي خوبه... و خيلي خوشحالم كه از تنبلي دست برداشتم و دوباره زبان رو شروع كردم...توي كلاس هفت نفريم.... سه پسر و چهار دختر.... رنج سني اين هفت نفر بين 16 تا 42 سال است....خودتون ببينين كلاس چي ميشه:) خوشبختانه استاد خوبي داريم... يه استاد با سواد....شيطون...با هوش....و حواس جمع...بعيد ميدونم كوچكترين حركت يكي از شاگردها از چشمش مخفي بمونه
بزگترين شاگرد كلاس ما مجيد است ... يك انسان عجيب... علاقه مند به پول و به نظر من تا حدودي سنتي ( هرچند خودش معتقد است كه طرفدار مدرنيسم است ) دو تا ديگه اقايون كلاس هرد سعيد هستن...يكيشون به نظرم از اون ادمهايي است كه نميدونه از دنيا چي مي خواد ...اون يكي هم توي اسمونها سير ميكنه و اكثرا حواسش پرت است.. ناگفته نماند كه اين سعيد دومي پنج سال است مادرش رو نديده چون خانمش و مادرش با هم دعوا دارن.... خداييش اخر خاله زنكي بود ها :))
الهام كوچكترين دختر كلاس ماست كه وقتي هول ميشه فارسي حرف ميزنه...خيلي بامزه است و عاشق فوتبال است....استاد گرامي هر جلسه تهديدش ميكنه كه بابت فارسي حرف زدن جريمه اش ميكنه ولي اونقدر مهربون است كه دلش نمياد اين كارو بكنه
مريم دختر ديگه كلاس است....يه شاگرد ساكت و اروم...تيپ واقعي از يك شاگرد و سحر هم دختر ديگه كلاس است كه فعلا چيز خاصي راجع بهش نميگم... جز اينكه اونم دختر خوبي است
و در نهايت من ...مهسا.... كه اينجور توصيفم كردن:
a lady in black uniform
tired
shiny eyes
interested
and she always has a little smile
مطمئنم با من موافقين كه اين كلاس با اين همه تنوع خيلي جذاب ميشه....مگه نه؟
.
.
پ.ن: اگه كلاس زبان خوب خواستين اينجا رو از دست ندين ( اميدوارم مديران اين موسسه پورسانت اين تبليغ منو فراموش نكنن)ر

18 June 2006


ادمها وقتي اتفاقي كه در زندگي من افتاده رو ميشنون به دو دسته تقسيم ميشن
دسته يك : واي....به خدا از اولش ميشد حدس زد.. اصلا به هم نمي اومدين.... ما همه ميگفتيم مهسا از چي اين بچه خوشش اومده !!!!!خدا رو شكر كن كه زود تموم شد
دسته دو: اه ... جدي ميگي... دختر چه خوب شد در دوران عقد فهميدي اگه عروسي ميگرفتين و خونه خودت ميرفتي خيلي سخت ميشد... واقعا بايد خوشحال باشي اتفاقي نيفتاده كه .يه اسم بوده كه اومده تو شناسنامه ات حالا هم به راحتي پاك ميشه خدا رو شكر كن كه به عروسي نرسيد
واقعا براي هيچ كس مهم نيست كه چه بر سر قلب و احساس من اومده ... ادمها خيلي جالبن با اين همه تفاوت در خيلي چيزا عين هم هستن
نميدنم چرا ولي هر بار كه يكي از اين برخوردها رو ميبينم دلم ميگيره
دلتنگيم را به كه بگويم تا تمام شود ؟
.
.
.
.
پ.ن :طفيل هستي عشقند ادمي و پري
از اين بيت فقط يك نفر سر در مياره.... بقيه زياد فكر نكنن :)