دلگیر نشدن کار اسانی نیست، ظرفیت میخواهد
26 January 2007
21 January 2007
14 January 2007
احساس میکنم خوشبخت نیستم
دنبال علت این احساس میگردم
دل نازک تر از گذشته شدم
سرعت زندگی به نظرم خیلی زیاد شده
جرات پذیرش ادمهای جدید رو ندارم
نمیدونم چه چیزی حالمو بهتر میکنه
دلم یه اغوش گرم برای گریه میخواد
دلم برای رعنا تنگ شده
خیلی تنهام
همه کارام نصفه و نیمه مونده
دلخوشی هام کم شده
از نگاه بعضی ادمها متنفرم
بد اخلاق شدم
حوصله حرف زدن ندارم
مهربونیم کم شده
فقط دوست دارم بخوابم
احساس و عقلم هنوز در یک جهت حرکت نمیکنن
.
.
بازم بگم ؟ ذهنم اشفته است اینروزها
30 December 2006
خوب اينم اعترافات من كه به خاطر دعوت ارش عزيز مي نويسم
يك: بشدت لذت ميبرم وقتي كسي ازم تعريف مي كنه و نميدونم چرا هميشه هم سعي ميكنم جوري وانمود كنم كه خيلي برام مهم نيست . وقتي وارد جمعي ميشم و كسي بهم ميگه واي چقدر خوشگل شدي نميدونين در درونم چه لذتي مي برم ولي هميشه يه لبخند مسخره ميزنم و ميگم ممنون شما لطف دارين !!! همين
دو:بزرگترين ترس زندگيم از دست دادن ادمهايي است كه دوستشون دارم ، هميشه از اين مسئله مي ترسيدم راستش هيچ وقت از دست دادن خونه و ماشين و پول برام مهم نبوده و نيست ولي از دست دادن ادمها يه كابوس است خيلي وقتها اونقدر ترس از اين مسئله زياده كه ترجيح ميدم اصلا به دست نيارم كه نخوام از دست بدم
سه: به شدت ادمها رو دوست دارم و كلا فكر ميكنم همه خيلي خوبن ،هميشه توي زندگيم دوست داشتم همه رو شاد كنم و با وجود همه اتفاقات بدي كه توي زندگيم افتاده ولي هنوزم به شدت به خوب بودن
ادمها معتقدم
چهار: بر خلاف ظاهرم و رفتار ظاهريم كه شبيه ادمهاي خيلي مدرن است ، ادم سنتي هستم به قول بعضي ادمها من نمونه يه زن سنتي ام ، من كاراي خونه رو دوست دارم، عاشق اشپزي ام و كاملا معتقدم كه بعد از ازدواج اولين وظيفه يه خانوم رسيدگي به همسرش است ، بشدت بدم مياد از خانومايي كه بيرون كار ميكنن در عوض غذاي خونه اشون يا كنسرو است يا يه چيز سرهم بندي ، حاضرم كار بيرون رو به خاطر كار خونه از دست بدم ولي عكسش نه ، ( اين اعتراف خيلي بده ها! مطمئنم فمنيست ها اعدامم ميكنن)و... توضيح بيشتر ندم بهتره
پنج: بزرگترين خلاف زندگيم تا سن 26 سالگي اين بود كه وقتي 18 سالم بود يكي از معلمهام كه اقا بود منو براي ناهار به خونه اش دعوت كرد چون خيلي دوستم داشت و خوب منم با يكي از دوستام رفتم بدون اينكه به مامانم بگم... اون روز ما 2 ساعت اونجا بوديم وغذا خورديم و تست كنكور حل كرديم !!! ولي من تا يك سال بعد مي ترسيدم مامانم بفهمه و اين نشون ميده من چه موجود مثبت مزخرفي بودم
.
.
23 December 2006
شب يلداي امسال با البوم جديد عصار و اين اهنگ قشنگ كه سروده دكتر افشين يداللهي است گذشت
.
.
.
گاهي مسير جاده به بن بست مي رود
گاهي تمام حادثه از دست مي رود
گاهي همان كسي كه دم از عقل مي زند
در راه هوشياري خود مست ميرود
گاهي غريبه اي كه به سختي به دل نشست
وقتي كه قلب خون شده بشكست مي رود
اول اگرچه با سخن از عشق امده
اخر خلاف انچه كه گفته است مي رود
گاهي كسي نشسته كه غوغا به پا كند
وقتي غبار معركه بنشست مي رود
اينجا يكي براي خودش حكم مي دهد
ان ديگري هميشه به پيوست مي رود
13 December 2006

بيرون داره برف مياد.... همه جا خيلي قشنگ شده... عروس عروس... امروز شركت تقريبا خلوت است و اين فرصت خوبيه براي نوشتن... كاراي شركتم خيلي زياد شده... ديروز بعد از چند ماه كار شديد تونستيم مناقصه اي كه داشتيم رو جمع و جور كنيم و فكر كنم تا هفته ديگه بتونيم برنده مناقصه و اعلام كنيم... اينروزها بيشتر وقتم به جلسات ميگذره.. يه وقتهايي از 10 صبح تا 8 شب يكسره جلسه است... تصميم دارم بعد از تمام شدن اين پروژه يه مسافرت برم و خستگي در كنم... هرچند كه همسفري نيست... ولي شايد بشه تنها سفر رفتن رو تجربه كرد...شايدم بد نباشه... ديروز توي جلسه اي داشتم براي كارفرما روند كار و چگونگي بررسي پيشنهادهاي فني و امتياز دادنها رو توضيح ميدادم.. چند ساعتي مشغول توضيح دادن تفاوتهاي راكتورهاي پيشنهادي...تفاوت برجها... پمپ ها... سيستم هاي تصفيه و پالايش و ... بودم... تازه براي ادمي كه هيچي نميفهمه و فقط نون مدير دولتي بودنش رو ميخوره، نميدونم چرا ولي هميشه بعد از چند هفته كار مداوم و دو سه تا جلسه سنگين به اين فكر مي افتم كه چرا اين كارا نميتونه منو ارضا كنه،هنوز بعد از 4 سال كار نتونستم حتي لحظه اي ازش لذت ببرم، شايد تنها لذت كار براي من حقوقي است كه ميگيرم وگرنه بقيه اش بي هيچ عشقي انجام ميشه...كاش جرات يه تغيير شغل درست حسابي رو داشتم
ديگه اينكه بهترين دوست من جمعه اينده داره از ايران ميره و اين خيلي بده، با اينكه خوشحالم بهش ويزاي امريكا دادن ولي از الان دارم فكر ميكنم كه خلايي كه با نبودش ايجاد ميشه رو چطوري بايد پر كنم... نميدونم وقتي رعنا نباشه به كي ميتونم زنگ بزنم و بگم خسته ام پايه اي بريم مسافرت خوش بگذرونيم؟ و اونم بگه خيلي خوبه زنگ ميزنيم به يه تور و بهترين برنامه اش رو ميريم... و چه لذتي داشت سفراي دو نفره ما... ميدونم كه خاطرات خوش دوستي ده سالمون هيچ وقت از يادم نميره
پ.ن1: نيناي عزيزم چه خوب شد منو ياد گلهاي نرگس انداختي، اصلا يادم نبود كه باز فصل نرگس شده... امسالم كسي نيست كه يه دسته گل بزرگ نرگس براي من بخره... ولي مطمئن باش خودم يك دسته گل بزرگ براي خودم ميخرم... هروقت هم كه رفتم پارك شفق حتما جاتو خالي ميكنم
پ.ن 2:من يه خرس قهوه اي بزرگ دارم كه خيلي دوست داشتني است...حيف بود بهتون پز ندم
09 December 2006
بيا
خواهان چيزي نيستم
به كنارت مي ايم
به برم بيا
همين و تمام
دلم میخواهد پناهم همین باشد
بیا زود
به جایی ببر مرا
دیگر نمی توانم تاب بیاورم
بعید میدانم که بشود نامی بر این ترس گذاشت
هنوز نمیتوان
لبانت را نثارم کن
زود بیا
تا زودتر بشود رفت، زود
همین و تمام
"دوراس"
.
.
.
چرا با وجود اينكه همه چيز خوبه من اينقدر دلم گرفته؟
28 November 2006

شنبه كه زنگ زد اولش صداش رو نشناختم.. هم شماره روي موبايل ناشناس بود و هم صداش... سريع خودشو معرفي كرد و گفت قطع نكن كارت دارم... اين دقيقا اولين جمله بود... چرا فكر ميكرد قطع ميكنم؟ بهم كارشو گفت.. از وضعش... مريضيش.. و گفت چه كاري رو ميخواد براش انجام بدم... و من چه اروم باهاش حرف ميزدم... راحت... حتي لرزش صداش و عصبي بودنش روي من تاثيري نداشت... نميدونم چرا بهش گفتم باشه برات كاري كه ميخواي رو انجام ميدم... بذارش به حساب اخرين كار و ديگه هيچوقت سراغ من نيا... هرچند ميدونستم اون سراغ من نيومده... سراغ كاري اومده كه من ميتونم براش انجام بدم.... تلفن رو كه قطع كردم تازه يه غم بزرگ رو توي دلم حس كردم... اشكام اومدن پايين... توي شركت... جلوي همكارم... اخ كه از اشك ريختن جلوي ديگران متنفرم
يكشنبه تازه تونستم به حرفاي روز قبلش فكر كنم .. خيلي با خودم كلنجار رفتم كه چرا حاضر شدم براي اون ادم كاري انجام بدم... و باز خودم قانع ميكردم كه بايد با همه خوب بود...بايد بخشيد و هزارتا از اين مزخرفات....نميدونم چرا سعي ميكردم يه جوري كارمو براي خودم توجيه كنم...و بالاخره ديروز كه مجبور شدم ببينمش... بعد از بيشتر از 11-12 ماه... و چه ديدار بدي بود... نميدونم چرا هرچي باهاش خوب برخورد ميكردم عصبي تر ميشد... نميدونم چرا حتي اخر كار يك تشكر ازم نكرد... نميدونم چرا حتي نگاهم نميكرد در صورتي كه من راحت نگاش كردم...راحت باهاش حرف زدم.. راحت بهش گفتم كه چقدر ارزو دارم شاد و خوشبخت باشه ...ولي اون هيچ عوض نشده بود... نه مهلت حرف زدن به كسي جز خودش ميداد... نه حتي از تعريف كردنهاش از خودش كم شده بود... درسته كه ديدنش سخت بود ولي يه خوبي داشت .. اونم اين بود كه من مطمئن شدم جدايي ما بهترين اتفاق براي هردومون بوده
25 November 2006
22 November 2006
بچه كه بودم توي يك اپارتمان زندگي ميكرديم... يه اپارتمان سه طبقه كه شش واحد داشت و توي هر طبقه درهاي اپارتمانها رو به هم باز ميشد خونه ما طبقه دوم بود و واحد روبه رويي ما خانم و اقايي با يك پسر بچه هم سن و سال من و خواهرم زندگي ميكردن... نميدونم صميميت بين ماها از كي بوجود اومد فقط يادمه كه هميشه در خونه هامون باز بود و ما پيش هم بوديم... يادش بخير تابستون ها از صبح تا شب توي حياط مشغول بازي بوديم... من و مهرك و پيام و فاخته.... و پيام چون از همه ما كوچكتر بود هميشه نخودي ميشد... بعد از بازي هم يا مامان ما برامون شام مياورد يا مامان پيام...هنوزم ماكاروني هايي كه برامون درست ميكردن رو يادمه... اون موقع ها هميشه دوست داشتم وقتي بزرگ شدم مثل مامان پيام بشم...يك انسان فوق العاده مهربون و دوست داشتني
.
.
سالها از اين ماجراها گذشت... ما بزرگ شديم... خونه هامون عوض شد و كم كم اتفاقاتي افتاد كه باعث شد ماها از هم دور بمونيم ولي اون تصوير ذهني يك خانواده مهربون و بخصوص تصوير ذهني مادر اون خانواده هميشه با من بود و هميشه توي خونه ما صحبت از دوستاي خوبي بود كه هيچكدوم ما جز خوبي و مهربوني چيزي ازشون نديده بوديم
.
.
وبعد ار اين همه سال .... من و پيام از طريق اين دنياي مجازي همديگرو پيدا كرديم و چند شب پيش وهمديگرو ديديم... پيام ... دوست و همبازي ما ... نخودي وسط بازي كردنها... حالا شده يك اقاي دكتر خوشتيپ و متشخص.... ديدن پيام و ياداوري اون روزهاي خوب كودكي بهترين اتفاق اين چند روزه من بود... كاش ميشد به كودكي برگردم... دلم براي روزهاي خوب گذشته خيلي تنگ شده
19 November 2006
14 November 2006

روزي تو خواهي امد
از كوچه هاي باران
تا ازدلم بشويي
غمهاي روزگاران
.
.
.
روزهاي بدي نيستنداين روزها... اينقدر روزهاي بد ديده ام كه به كمترينها راضي ام.. بد كه نه... روزهاي تلخي ديده ام... ابنروزها هرچه هستند تلخ نيستند... اينروزها بيشتر از هرچيز تهي هستن...تهي تهي تهي
.
مدتهاست كه به انتظار يك نحولم... منتظر چيزي كه زندگيم رو دگرگون كنه... ميدونم كه به انتظار تحول نشستن مسخره است.. ميدونم كه بايد قدمي برداشت...من اما به انتظار نشستم..گاهي صبورانه و گاهي ناشكيبا
.
اينروزها ادمهايي هستن كه دوستشون دارم...خيلي زياد.. ولي ميدونم كه هيچگاه ماندگار نيستند... ميدونم كه هر حرفي بين ما ميتونه اخرين حرف باشه.... ميدونم كه يكروز با يك خداحافظي و ارزوي موفقيت براي هميشه ميرن
اينروزها ادمهايي هستن كه دوستشون دارم...خيلي زياد.. ولي ميدونم كه هيچگاه ماندگار نيستند... ميدونم كه هر حرفي بين ما ميتونه اخرين حرف باشه.... ميدونم كه يكروز با يك خداحافظي و ارزوي موفقيت براي هميشه ميرن
.
اينروزها اما ادمهايي هم هستن كه دوستشون ندارم ... اصلا... ولي اونها ميخوان كه ماندگار باشن... اينها كساني هستند كه ميتونن تا ابد يه دوست و شريك خوب باشن...ولي تو نميتوني تا ابد عاشقانه نگاهشون كني
اينروزها اما ادمهايي هم هستن كه دوستشون ندارم ... اصلا... ولي اونها ميخوان كه ماندگار باشن... اينها كساني هستند كه ميتونن تا ابد يه دوست و شريك خوب باشن...ولي تو نميتوني تا ابد عاشقانه نگاهشون كني
.
من اما اينروزها در لابه لاي همه ادمها... دركنار خالي شبها و روزها به انتظار كسي ام...كسي كه روزي مياد وزندگي من رواز عشق لبريز ميكنه...اينروزها عميقا ايمان دارم كه كسي مي ايد
من اما اينروزها در لابه لاي همه ادمها... دركنار خالي شبها و روزها به انتظار كسي ام...كسي كه روزي مياد وزندگي من رواز عشق لبريز ميكنه...اينروزها عميقا ايمان دارم كه كسي مي ايد
07 November 2006

اينروزها حال خوشي ندارم... از همه چيز خسته و دلزده ام... كارم توي شركت هم بدجوري زياد شده..خلاصه روزهاي خوبي نيستن
...
هواي تهران اينروزها خيلي قشنگه... توي اين هوا واقعا بايد عاشق بود... از اون عشقهاي عرفاني نه... دقيقا عشق زميني...عشق يه ادم به يه ادم
....
مدير عامل شركتم از هر فرصتي براي نصيحت كردن من استفاده ميكنه... دائما يه ليست از خانومهاي مجرد كه ميانسال شدن رديف ميكنه... و هي تاكيد ميكنه اينها هم جوونيشون خوشگل و شاداب بودن ولي حالا پيرشدن و تنها موندن... از اين حرفها و نصيحت ها خسته شدم
....
خيلي سعي ميكنم روي نقطه ضعف هام و قسمتهاي بد اخلاقم كار كنم... خيلي سعي ميكنم خودمو اصلاح كنم.. ولي موفق نميشم... به طرز وحشتناكي درباره ادمهايي كه دوستشون دارم حسودم... دلم ميخواد از صبح تا شب هرجا كه هستن به من هم فكر كنن... ديوونه ميشم از فكر اينكه بعضي ادمها فقط در مواقع بي كاري ياد من ميكنن
.....
به اين حقيقت درباره خودم رسيدم كه ترجيح ميدم توي زندگي ادمي باشم كه خيلي معمولي دوستش دارم ولي براش همه چيز و همه كسم تا اينكه توي زندگي ادمي باشم كه عاشقشم ولي جز من ادمهاي ديگه اي هم دور و برش هستن...عجيبه نه؟ عجيب شدم
28 October 2006
23 October 2006

ديروز يكسال از اخرين باري كه ديدمش گذشت... فقط ميدونم كه خوشحالم كه ديگه نيست
امروز يك سال از ورودم به اين شركت ميگذره... خوشحالم كه تونستم طوري رفتار كنم كه همكارام دوستم داشته باشن و بهم احترام بذارن
فردا يكسال از تولد وبلاگم ميگذره... يك ساله شدنش مبارك
خوب.. به هر حال يك سال گذشت... يك سال پر از روزهاي سخت...يك سال پيش اين موقع دلنتگ بودم و تنها... ولي الان... الان دلتنگ هيچ چيز و هيچ كس نيستم... يعني تازه فهميدم يه چيزايي اصلا ارزش دلتنگي رو نداره...تنها هم نيستم... اين همه دوست... اين همه ادم... و مهمتر از همه خدا... با داشتن خدا كه ادم تنها نميشه.. ميشه؟ زندگي من توي اين يكسال خيلي تغيير كرده... من تازه تونستم مهساي واقعي رو بشناسم... تازه تونستم دركش كنم ... تازه فهميدم چه چيزايي مهسا رو شاد ميكنه و چه چيزايي باعث رنجشش ميشه... تازه فهميدم كه مهسا نيومده كه همه رو شاد و راضي نگه داره حتي اگه به قيمت غمگين بودن خودش باشه... من تازه ميتونم مهسا رو با تمام خوبي ها و بديهاش بپذيرم و نخوام ازش يك ظاهر ايده ال و خوب مطلق بسازم... من مهسا رو همينطور خاكستري دوست دارم
.
.
پ.ن 1: من تازه فهميدم چرا ادمهايي كه يك شكست بزرگ توي زندگيشون ميخورن اينقدر ديدشون به زندگي عوض ميشه... يه حس جالبي است... شايد شبيه حس ادمي كه توي قمار كل زندگيشو ميبازه... حيف كه نميشه بيشتر توضيحش بدم
پ.ن2:امروز به من دكتراي افتخاري " خود به خريت زدن" اهدا شد
پ.ن 3: اخر هفته ميرم مسافرت... ميدونم خوش ميگذره
پ.ن 4: چرا اينقدر مطمئنم فردا بهتر از امروزه؟
پ.ن5:عيد همگي مبارك
18 October 2006
سه شنبه
ساعت كار امروز از نه و نيم است... ساعت 8 بيدار ميشم... طبق معمول دوش ميگيرم... حوصله خشك كردن موهامو ندارم... حوصله ارايش كردنم ندارم... يه مشت لوازم ارايش ميريزم توي كيفم.. مانتو و مقنعه رو ميپوشم.. يه مانتو و روسري براي بعد از شركت كه ميخوام برم كلاس بر ميدارم... دارم ميام بيرون كه براي بار پنجم ميگم من بعد از كار ميرم كلاس... بعد هم با همكاراي شركت قبليم قرار شام داريم... دير ميام.... صداي بابا مياد كه ميگه نميخواد بيا خونه اين كارا چيه... خودمو به نشنيدن ميزنم
ميرم شركت... دارم با يكي از دوستام تلفني حرف ميزنم... كلي ميخندم و سرحال ميشم... هي من اذيت ميكنم و اون اذيت ميكنه... يه كمي طولاني ميشه... تلفن رو كه قطع ميكنم همكارم ميگه اه چه طولاني شد... خودمو به نشنيدن ميزنم
ميرم جلسه امان از اين جلسات... توي جلسه يه بحثي پيش مياد نظر ميدم... و نظر مدير خلاف منه... زير لب ميگه نميفهمي... فكر كنم به منه... خودمو به نشنيدن ميزنم
نزديك ظهر ميرم بانك... چون دور نيست پياده ميرم... توي راه يه ديوونه دنبالم را ميفته و هرچي از دهنش در مياد رو بهم ميگه تلفيقي از فحش و متلك... با تمام وجود دلم ميخواد برگردم و بزنم توي دهنش... ولي باز خودمو به نشنيدن ميزنم
شب ساعت 11 ميرم خونه تا وارد ميشم مامان ميگه چقدر دير اومدي افطاري تا اين موقع شب است؟ ميگم افطار چيه من تا 9 كلاس بودم بعد رفتم شام... شروع ميكنه به حرفهاي هميشگي كه اين خونه قانون داره .. شب اگه ماشينت خراب بشه چي كار ميكني... امنيت نيست... و هزار تا حرف ديگه... دو تاي اول رو جواب ميدم ولي بعد ميرم تو اطاق و خودمو به نشنيدن ميزنم
.
.
اين همه نشنيدن مال يه روز بود... ببينين تو يه هفته چقدر ميشه
02 October 2006
ماه رمضان پاييزي يا شايدم پاييز ماه رمضا ني داره خيلي سريع ميگذره اين روزها كارم زياده و بديش به اينه كه حس و حال كار كردن هم وجود نداره... نميدونم اين مشكل بي حوصلگي من كي حل ميشه... راستش خودمم خسته شدم واي به ديگران! تو هفت هشت روزگذشته 4 بار افطاري دعوت شدم... و در تمام دعوتها از لحظه اي كه داشتن دعوتم ميكردن ميدونستم نميرم.. لااقل قبلا صبر مبكردم ببينم اون روزي كه دعوت شدم حس و حال رفتن دارم يا نه.. ولي حالا وضع بدتر شده... جالبيش به اينه كه جديدا خيلي قشنگ بابت هيچ جا نرفتن خودمو توجيه ميكنم..يكي رو نميرم چون فاميلي است.. يكي رو نميرم چون دو نفره است.. يكي رو نميرم چون زيادي شلوغ است..يكي رو نميرم چون يه مدت است نديدمشون و حالا حس ميكنم بعد از اين مدت حرفي براي گفتن نداريم... بد شدم... خيلي بد.. نميدونم چطوري بايد اين مشكل رو حل كنم
.
.
كتاب "بعد از ان شب" نوشته "مرجان شير محمدي" كتاب محبوبم در سال 82 بود... يه كتاب كوچيك كه حدودا 100 صفحه است.. و من عاشق يك داستان شش هفت صفحه ايش بودم... ديشب دوباره كتابم رو پيدا كردم و بازم بارها و بارها اون قصه رو خوندم... هنوزم دوستش دارم
اگر ان شب نميرفتيم بيرون من به خودم اجازه نميدادم حرفي بزنم. با خودم عهد كرده بودم توي دلم نگهش دارم براي هميشه. ولي تو نگذاشتي.تلفن كردي و بعد هم سوار ماشينت شدم.كاش به روي خودم نمي اوردم كاش به روي تو نمي اوردم. كاش وقتي گفتم عاشقت شدم ميگفتي دختر جون من چنين احساسي به تو ندارم.ولي تو دستت را گذاشتي روي دستم و گفتي خوب من هم عاشقتم.
.
.
من از رفتنت دلخور نيستم. باور كن. اين چيزي بود كه من از اول ميدانستم...از همان شبي كه دستت را گذاشتي روي دستم و گفتي عاشقمي.چيزي كه دلخورم ميكند اين است كه برايم يادداشت فرستادي. شايد به نظرت خنده دار باشد ولي دلم ميخواست جور ديگري تمام شود. دلم ميخواست رو به رويم بايستي و بگويي خداحافظ
.
.
اين روزها فكر ميكنم كه چقدر كلماتي مثل هميشه و تا ابد ابلهانه است چقدر گول زنك است چقدر كم دوام است-درست مثل قولهاي تو
27 September 2006

ديروز رفته بودم طرفهاي انقلاب... يك ساعتي وقت ازاد داشتم و هوس كردم يه سري به دانشگاه بزنم.. واي كه چه لذتي داشت... رفتم كل دانشكده فني رو گشتم... دفتر گروهمون.. سايت... كلاسها.. دانشكده خيلي تر و تميز تر شده...از استادها فقط يكيشون بود اونم استادي بود كه دوستش نداشتم براي همينم باهاش سلام و عليك نكردم... جلوي فني مثل همون دوران ما شلوغ بود و همه دسته دسته نشسته بودن و در حال بگو بخند بودن... طبقه پايين دانشكده جايي كه كلاسهاي جهاد دانشگاهي بود كاملا خراب شده... از ديدن خرابي اونجا دلم گرفت... ولي كلا گشت زدن توي دانشكده خيلي چسبيد... از دانشگاه كه اومدم به اين فكر كردم كه ارزومه دوباره به اون دوران برگردم... يه ارزوي محال! بعد از اونجا رفتم كلاس.. موقع برگشتن از كلاس وقتي منتظر تاكسي بودم يكي از دوستان قديمي رو ديدم كه لطف كرد و منو رسوند... كلي با هم ياد گذشته ها كرديم... كلي خنديديم...كلي غمگين شديم... واي كه چه روزي بود ديروز...همه اش خاطره
ديشب وقتي به خونه رسيدم اصلا احساس خستگي نميكردم... يه جورايي دلم خيلي گرفته بود... نشستم و فيلم " شبهاي روشن" رو نگاه كردم... واي كه چه ميكنه اين فيلم... اونقدر زيباست كه ميشه بارها ديدش و بارها لذت برد
.
.
اينروزها فكرم خيلي مشغوله... هزارتا فكر توي سرمه... و بديش به اينه كه راجع به هيچكدومشون نميتونم درست فكر كنم يا تصميم بگيرم.... تا حالا شده كه مطمئن باشين دارين با روش غلطي زندگي ميكنين ولي روشتون رو عوض نكنين؟ ميدونم احمقانه است ولي اين دقيقن مشكل اينروزهاي منه
.
.
هنوزم همون عادت احمقانه رو دارم... توقعاتم رو به ادمها نميگم.. مراعات حالشون رو بيش ازحد ميكنم... از خواسته هام ميگذرم... و به خاطر غرور احمقانه ام دلخوريهام رو مخفي ميكنم از اين اخلاق خودم متنفرم
.
.
حاضرم توي هرچيزي به سهمم قانع باشم... جز عشق....ميتونم بپذيرم كه كسي محبتش رو بين همه تقسيم كنه و يك سهم هم به من بده... ولي اگه كسي ميخواد بهم عشق بده بايد كامل باشه... بي هيچ تقسيمي
.
.
" اينجا نميشه به كسي نزديك شد... ادمها از دور دوست داشتني ترند"
"من همه ادمهاي اين شهر رو دوست دارم... چون هيچكدوم رو نميشناسم"
گفتي بيا...گفتي بمان...گفتي بخند...گفتي بمير
امدم..ماندم...خنديدم...مردم
"شبهاي روشن"
23 September 2006
خوب بالاخره پاييز زيبا از راه رسيد... شايد خنده دار باشه ولي من شور و شوق خاصي دارم... اين فصل معركه است...زيباست... من عاشق اين فصلم
چقدر دلم ميخواست صبح برم دم دبيرستانم... دوست داشتم برم و معلم ها رو ببينم.. من هميشه مدرسه رو دوست داشتم.. هميشه از اول شهريور روزها رو ميشمردم تا مدرسه باز بشه.... يادش به خير اونقدر شر و شيطون بودم كه هيچ كس حريفم نبود اونروزهاي مدرسه يكي از ارزوهام اين بود كه بعد از تعطيلي مدرسه با دوستام پياده تا خونه بيام ولي هميشه مامان و بابا برام سرويس ميگرفتن ... اخه هميشه بابام ميترسيد دخترش با دختراي ديگه تو خيابون راه بيفتن و بلند بخندن و .... ولي يه روزهايي كه از سرويس جيم ميشدم خيلي ميچسبيد... چقدر دلتنگ اون روزهام
دوره دانشگاه پاييزش يه رنگ ديگه اي داشت... ديگه ادم شيطون گذشته نبودم... ديگه ادم درسخون گذشته هم نبودم... دانشگاه رفتنم فقط به عشق بودن با دوستام بود... نشستن جلوي دانشكده فني و حرف زدن راجع به مسائل جدي زندگي... اونروزها پراز ارزوهاي خوشگل بوديم... ولي چند درصد ما به ارزوهامون رسيديم؟
وقتي وارد كار شدم...مفهوم پاييز برام پياده روي بعد از ساعت كاري بود... از ميدان ارژانتين تا اول پاسداران... قدم زدن روي برگهاي شكننده پاييزي... چه روزهاي قشنگي بودن..فكر به اينده..فكر به كار به زندگي... فكر به خيلي ادمها
وقتي كه اون اومد بازم پاييز بود... اينبار يه پاييز پر از عشق... با چه شوقي به اينده فكر ميكردم.. با چه شوقي كار ميكردم.. با چه شوقي ورزش ميكردم.. با چه شوقي روي برگهاي زرد پارك ساعي قدم ميزديم...اون روزها پر از كاربود... چقدركار براي مراسم نامزديمون داشتيم... چقدر اون پاييز زود گذشت... و نامزدي ما هم توي پاييز بود....
وقتي كه اون رفت هم پاييز بود... اينبار پاييزبرام خيلي دير گذشت... ديگه رنگهاي پاييز زيبا نبود... ديگه قدم زدني نبود..ديگه اينده اي نبود...فكري نبود.. ديگه حتي يادم رفت كه پاييز است
حالا دوباره پاييز اومده... اين پاييز داره ميگه كه يك سال گذشته... اين پاييز ميگه كه روزهاي سخت... گريه ها... مريضي ها... همه و همه گذشتن... اين پاييز دوباره روي برگها قدم ميزنم... دوباره روزاي باروني به خانه هنرمندان ميرم... دوباره هواي پاييز رو با تمام وجود تنفس ميكنم
.
.
.
اين پاييز دوباره از زندگي سرشار ميشم
چقدر دلم ميخواست صبح برم دم دبيرستانم... دوست داشتم برم و معلم ها رو ببينم.. من هميشه مدرسه رو دوست داشتم.. هميشه از اول شهريور روزها رو ميشمردم تا مدرسه باز بشه.... يادش به خير اونقدر شر و شيطون بودم كه هيچ كس حريفم نبود اونروزهاي مدرسه يكي از ارزوهام اين بود كه بعد از تعطيلي مدرسه با دوستام پياده تا خونه بيام ولي هميشه مامان و بابا برام سرويس ميگرفتن ... اخه هميشه بابام ميترسيد دخترش با دختراي ديگه تو خيابون راه بيفتن و بلند بخندن و .... ولي يه روزهايي كه از سرويس جيم ميشدم خيلي ميچسبيد... چقدر دلتنگ اون روزهام
دوره دانشگاه پاييزش يه رنگ ديگه اي داشت... ديگه ادم شيطون گذشته نبودم... ديگه ادم درسخون گذشته هم نبودم... دانشگاه رفتنم فقط به عشق بودن با دوستام بود... نشستن جلوي دانشكده فني و حرف زدن راجع به مسائل جدي زندگي... اونروزها پراز ارزوهاي خوشگل بوديم... ولي چند درصد ما به ارزوهامون رسيديم؟
وقتي وارد كار شدم...مفهوم پاييز برام پياده روي بعد از ساعت كاري بود... از ميدان ارژانتين تا اول پاسداران... قدم زدن روي برگهاي شكننده پاييزي... چه روزهاي قشنگي بودن..فكر به اينده..فكر به كار به زندگي... فكر به خيلي ادمها
وقتي كه اون اومد بازم پاييز بود... اينبار يه پاييز پر از عشق... با چه شوقي به اينده فكر ميكردم.. با چه شوقي كار ميكردم.. با چه شوقي ورزش ميكردم.. با چه شوقي روي برگهاي زرد پارك ساعي قدم ميزديم...اون روزها پر از كاربود... چقدركار براي مراسم نامزديمون داشتيم... چقدر اون پاييز زود گذشت... و نامزدي ما هم توي پاييز بود....
وقتي كه اون رفت هم پاييز بود... اينبار پاييزبرام خيلي دير گذشت... ديگه رنگهاي پاييز زيبا نبود... ديگه قدم زدني نبود..ديگه اينده اي نبود...فكري نبود.. ديگه حتي يادم رفت كه پاييز است
حالا دوباره پاييز اومده... اين پاييز داره ميگه كه يك سال گذشته... اين پاييز ميگه كه روزهاي سخت... گريه ها... مريضي ها... همه و همه گذشتن... اين پاييز دوباره روي برگها قدم ميزنم... دوباره روزاي باروني به خانه هنرمندان ميرم... دوباره هواي پاييز رو با تمام وجود تنفس ميكنم
.
.
.
اين پاييز دوباره از زندگي سرشار ميشم
Subscribe to:
Posts (Atom)
