25 February 2007

امروز از صبح وسوسه نوشتن با من بوده ولي اينقدر كار داشتم ( و كماكان دارم) كه بر اين وسوسه تا الان كه ساعت چهار است غلبه كردم ، ولي راستش بيشتر از اين نميتونم... دلم براي نوشتن تنگ شده... مدتي است كه خيلي چيزا رو نميتونم حتي اينجا بنويسم ... شايد بايد كم كم همه چيز رو در يك وبلاگ جديد بنويسم...يه وبلاگي كه خواننده هاش غريبه تر باشن
هفته گذشته همه اش كار بود و كار و كار... و چه لذت بخش بود اين همه كار داشتن... اونقدر غرق شدم توي كارا كه واقعا نفهميدم چطوري هفت روز گذشت و خوشبختانه همه كارا خوب پيش رفت و ما تونستيم با يك شركت ايتاليايي قرارداد انتقال دانش فني يك طرح جديد(كه براي اولين بار توي ايران اجرا ميشه) رو ببنديم...براي من كه مدير اين پروژه بودم اين يه موفقيت حسابي است و امروز يه
تشويق نامه حسابي با درج در پرونده كاري بهم دادن... به هر حال خوشحالم از اينكه همه چيز خوب پيش رفت
.
.
دعوتنامه امريكاي من هفته پيش رسيد و احتمالا بعد از عيد ميرم دنبال كاراي ويزا گرفتنم... با تمام وجود اميدوارم كه بهم ويزا بدن.. راستش اين مدت خيلي دو دل بودم كه اصلا دليلي براي رفتن دارم يا نه حتي فكر ميكردم اينجا چيزايي هستن كه دوست ندارم از دست بدم... ولي الان فهميدم كه بهترين راه رفتن است... اينجا هيچ انگيزه اي براي موندن نيست
.
.
سرعت نزديك شدنم به ادمها يك دهم سرعت دور شدنم از اونهاس... قبلا ها اصلا اينجور نبودم و خيلي بايد اتفاق بزرگي مي افتاد تا از كسي دور بشم ولي حالا دقيقا عكس اين حالت است نميدونم شايد با كسايي در ارتباط قرار دارم كه دنياشون ازم دوره و براي همينم به مشكل بر ميخورم... من هيچوقت تحمل ادمهاي از خود راضي روندارم...كسايي كه ميگن همينه كه هست... اونهايي كه اگه بهشون بگي عوض شدي سريعا اصرار ميكنن كه از اول همين بودن... نميدونم.. شايد بهتر است كه اين ادمها رو دوست نداشته باشم... استادم هميشه ميگفت اگه ادمي برات ارزش قايل باشه وقتي بهش بگي كاري ناراحتت ميكنه ديگه انجامش نميده... تازه ميفهمم كه چقدر حرف درستي ميزنه.... اينبار كه ببينمش ميخوام بپرسم اگه به كسي بگي از كاري ناراحتت ميكنه و اون با شدت بيشتر انجامش بده ميخواد چيو ثابت كنه؟
.
.
بهترين اتفاق اينروزها ديدن يه دوست خوب بعد از مدتها بوده، دوست خوبي كه فقط يك دقيقه فرصت داري كه تصميم بگيري ببينيش يا نه... و تو تصميم ميگيري با اون قيافه اشفته و نا مرتبت ببينيش.... اعتراف ميكنم كه دلم ميخواست دوباره به اون روزها برگردم و دوباره اون مهساي 20 ساله بشم، دوست من تو بيشتر از هر انساني لايق خوشبختي هستي
.
.
تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن اسان تر است.. خدايا كمك كن كه هرگز از كسي چيزي رو گدايي نكنم
I remember how your eyes used to light up
Over promises that I made
But for the first time in my life
I know now how it feels to be afraid
I don’t know what I’d do if you go away
This would sure be one lonely old town
For a man’s so busy going up in the world
That he couldn’t see love coming down
Love coming down

I remember all the times you told me
Love’s all that matters to you
And looking back now, wondering how I believed
I had things more important to do
I can see how I must have looked to you
Like some fool on a merry-go-round
And that a man’s so busy going up in the world
That he couldn’t see love going down
Love going down

Can’t you see how everything I’ve learned
Would just be wasted if you leave me
If you just give one more try
I swear I’ll always be here when you need me
If you can find it in your heart to forgive me
I’ll try to keep both my feet on the ground
But if a man’s so busy going up in the world
That he couldn’t see love coming down
Love coming down


"Elvis presley"

09 February 2007

ای عزیز
انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمیدهد
یکباره خسته نمی شود, رنگ عوض نمی کند, از دست نمی رود
زندگی بسیار اهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه میکند
.
.
.
امروز فکر میکردم ... به اینکه همیشه فاصله ها اهسته اهسته بوجود میاد...یه وقتی به خودت میای و میبینی اونقدر فاصله زیاد شده که دیگه قابل پر شدن نیست...خیلی بده که تا وقتی این فاصله ها کمه ادمهااصلابه فکر پر کردنش نیستن

04 February 2007

اينروزها...............من................بينهايت..............غمگينم

26 January 2007

دلگیر نشدن کار اسانی نیست، ظرفیت میخواهد

21 January 2007

اول بهمن هشتاد و سه
اول بهمن هشتاد و پنج
.
.
يك بله
دو سال جهنم
.
.
خوشحالم كه اين دو سال تموم شد

14 January 2007

احساس میکنم خوشبخت نیستم
دنبال علت این احساس میگردم
دل نازک تر از گذشته شدم
سرعت زندگی به نظرم خیلی زیاد شده
جرات پذیرش ادمهای جدید رو ندارم
نمیدونم چه چیزی حالمو بهتر میکنه
دلم یه اغوش گرم برای گریه میخواد
دلم برای رعنا تنگ شده
خیلی تنهام
همه کارام نصفه و نیمه مونده
دلخوشی هام کم شده
از نگاه بعضی ادمها متنفرم
بد اخلاق شدم
حوصله حرف زدن ندارم
مهربونیم کم شده
فقط دوست دارم بخوابم
احساس و عقلم هنوز در یک جهت حرکت نمیکنن
.
.
بازم بگم ؟ ذهنم اشفته است اینروزها

30 December 2006

خوب اينم اعترافات من كه به خاطر دعوت ارش عزيز مي نويسم
يك: بشدت لذت ميبرم وقتي كسي ازم تعريف مي كنه و نميدونم چرا هميشه هم سعي ميكنم جوري وانمود كنم كه خيلي برام مهم نيست . وقتي وارد جمعي ميشم و كسي بهم ميگه واي چقدر خوشگل شدي نميدونين در درونم چه لذتي مي برم ولي هميشه يه لبخند مسخره ميزنم و ميگم ممنون شما لطف دارين !!! همين
دو:بزرگترين ترس زندگيم از دست دادن ادمهايي است كه دوستشون دارم ، هميشه از اين مسئله مي ترسيدم راستش هيچ وقت از دست دادن خونه و ماشين و پول برام مهم نبوده و نيست ولي از دست دادن ادمها يه كابوس است خيلي وقتها اونقدر ترس از اين مسئله زياده كه ترجيح ميدم اصلا به دست نيارم كه نخوام از دست بدم
سه: به شدت ادمها رو دوست دارم و كلا فكر ميكنم همه خيلي خوبن ،هميشه توي زندگيم دوست داشتم همه رو شاد كنم و با وجود همه اتفاقات بدي كه توي زندگيم افتاده ولي هنوزم به شدت به خوب بودن
ادمها معتقدم
چهار: بر خلاف ظاهرم و رفتار ظاهريم كه شبيه ادمهاي خيلي مدرن است ، ادم سنتي هستم به قول بعضي ادمها من نمونه يه زن سنتي ام ، من كاراي خونه رو دوست دارم، عاشق اشپزي ام و كاملا معتقدم كه بعد از ازدواج اولين وظيفه يه خانوم رسيدگي به همسرش است ، بشدت بدم مياد از خانومايي كه بيرون كار ميكنن در عوض غذاي خونه اشون يا كنسرو است يا يه چيز سرهم بندي ، حاضرم كار بيرون رو به خاطر كار خونه از دست بدم ولي عكسش نه ، ( اين اعتراف خيلي بده ها! مطمئنم فمنيست ها اعدامم ميكنن)و... توضيح بيشتر ندم بهتره
پنج: بزرگترين خلاف زندگيم تا سن 26 سالگي اين بود كه وقتي 18 سالم بود يكي از معلمهام كه اقا بود منو براي ناهار به خونه اش دعوت كرد چون خيلي دوستم داشت و خوب منم با يكي از دوستام رفتم بدون اينكه به مامانم بگم... اون روز ما 2 ساعت اونجا بوديم وغذا خورديم و تست كنكور حل كرديم !!! ولي من تا يك سال بعد مي ترسيدم مامانم بفهمه و اين نشون ميده من چه موجود مثبت مزخرفي بودم
.
.
خوب راستش اكثر دوستام اين بازي رو انجام دادن ولي من دعوت ميكنم از پيام و امير محمد و ليلا و سامان كه توي اين بازي شركت كنن و همينطور ازدوست خوبم دكتر كه وبلاگ نداره ولي اگه بخواد بنويسه من با كمال ميل اين وبلاگ رو در اختيارش قرار ميدم

23 December 2006

شب يلداي امسال با البوم جديد عصار و اين اهنگ قشنگ كه سروده دكتر افشين يداللهي است گذشت
.
.
.
گاهي مسير جاده به بن بست مي رود
گاهي تمام حادثه از دست مي رود
گاهي همان كسي كه دم از عقل مي زند
در راه هوشياري خود مست ميرود
گاهي غريبه اي كه به سختي به دل نشست
وقتي كه قلب خون شده بشكست مي رود
اول اگرچه با سخن از عشق امده
اخر خلاف انچه كه گفته است مي رود
گاهي كسي نشسته كه غوغا به پا كند
وقتي غبار معركه بنشست مي رود
اينجا يكي براي خودش حكم مي دهد
ان ديگري هميشه به پيوست مي رود

13 December 2006


بيرون داره برف مياد.... همه جا خيلي قشنگ شده... عروس عروس... امروز شركت تقريبا خلوت است و اين فرصت خوبيه براي نوشتن... كاراي شركتم خيلي زياد شده... ديروز بعد از چند ماه كار شديد تونستيم مناقصه اي كه داشتيم رو جمع و جور كنيم و فكر كنم تا هفته ديگه بتونيم برنده مناقصه و اعلام كنيم... اينروزها بيشتر وقتم به جلسات ميگذره.. يه وقتهايي از 10 صبح تا 8 شب يكسره جلسه است... تصميم دارم بعد از تمام شدن اين پروژه يه مسافرت برم و خستگي در كنم... هرچند كه همسفري نيست... ولي شايد بشه تنها سفر رفتن رو تجربه كرد...شايدم بد نباشه... ديروز توي جلسه اي داشتم براي كارفرما روند كار و چگونگي بررسي پيشنهادهاي فني و امتياز دادنها رو توضيح ميدادم.. چند ساعتي مشغول توضيح دادن تفاوتهاي راكتورهاي پيشنهادي...تفاوت برجها... پمپ ها... سيستم هاي تصفيه و پالايش و ... بودم... تازه براي ادمي كه هيچي نميفهمه و فقط نون مدير دولتي بودنش رو ميخوره، نميدونم چرا ولي هميشه بعد از چند هفته كار مداوم و دو سه تا جلسه سنگين به اين فكر مي افتم كه چرا اين كارا نميتونه منو ارضا كنه،هنوز بعد از 4 سال كار نتونستم حتي لحظه اي ازش لذت ببرم، شايد تنها لذت كار براي من حقوقي است كه ميگيرم وگرنه بقيه اش بي هيچ عشقي انجام ميشه...كاش جرات يه تغيير شغل درست حسابي رو داشتم
ديگه اينكه بهترين دوست من جمعه اينده داره از ايران ميره و اين خيلي بده، با اينكه خوشحالم بهش ويزاي امريكا دادن ولي از الان دارم فكر ميكنم كه خلايي كه با نبودش ايجاد ميشه رو چطوري بايد پر كنم... نميدونم وقتي رعنا نباشه به كي ميتونم زنگ بزنم و بگم خسته ام پايه اي بريم مسافرت خوش بگذرونيم؟ و اونم بگه خيلي خوبه زنگ ميزنيم به يه تور و بهترين برنامه اش رو ميريم... و چه لذتي داشت سفراي دو نفره ما... ميدونم كه خاطرات خوش دوستي ده سالمون هيچ وقت از يادم نميره
پ.ن1: نيناي عزيزم چه خوب شد منو ياد گلهاي نرگس انداختي، اصلا يادم نبود كه باز فصل نرگس شده... امسالم كسي نيست كه يه دسته گل بزرگ نرگس براي من بخره... ولي مطمئن باش خودم يك دسته گل بزرگ براي خودم ميخرم... هروقت هم كه رفتم پارك شفق حتما جاتو خالي ميكنم
پ.ن 2:من يه خرس قهوه اي بزرگ دارم كه خيلي دوست داشتني است...حيف بود بهتون پز ندم

09 December 2006

بيا
خواهان چيزي نيستم
به كنارت مي ايم
به برم بيا
همين و تمام
دلم میخواهد پناهم همین باشد
بیا زود
به جایی ببر مرا
دیگر نمی توانم تاب بیاورم
بعید میدانم که بشود نامی بر این ترس گذاشت
هنوز نمیتوان
لبانت را نثارم کن
زود بیا
تا زودتر بشود رفت، زود
همین و تمام
"دوراس"
.
.
.
چرا با وجود اينكه همه چيز خوبه من اينقدر دلم گرفته؟

28 November 2006


شنبه كه زنگ زد اولش صداش رو نشناختم.. هم شماره روي موبايل ناشناس بود و هم صداش... سريع خودشو معرفي كرد و گفت قطع نكن كارت دارم... اين دقيقا اولين جمله بود... چرا فكر ميكرد قطع ميكنم؟ بهم كارشو گفت.. از وضعش... مريضيش.. و گفت چه كاري رو ميخواد براش انجام بدم... و من چه اروم باهاش حرف ميزدم... راحت... حتي لرزش صداش و عصبي بودنش روي من تاثيري نداشت... نميدونم چرا بهش گفتم باشه برات كاري كه ميخواي رو انجام ميدم... بذارش به حساب اخرين كار و ديگه هيچوقت سراغ من نيا... هرچند ميدونستم اون سراغ من نيومده... سراغ كاري اومده كه من ميتونم براش انجام بدم.... تلفن رو كه قطع كردم تازه يه غم بزرگ رو توي دلم حس كردم... اشكام اومدن پايين... توي شركت... جلوي همكارم... اخ كه از اشك ريختن جلوي ديگران متنفرم
يكشنبه تازه تونستم به حرفاي روز قبلش فكر كنم .. خيلي با خودم كلنجار رفتم كه چرا حاضر شدم براي اون ادم كاري انجام بدم... و باز خودم قانع ميكردم كه بايد با همه خوب بود...بايد بخشيد و هزارتا از اين مزخرفات....نميدونم چرا سعي ميكردم يه جوري كارمو براي خودم توجيه كنم...و بالاخره ديروز كه مجبور شدم ببينمش... بعد از بيشتر از 11-12 ماه... و چه ديدار بدي بود... نميدونم چرا هرچي باهاش خوب برخورد ميكردم عصبي تر ميشد... نميدونم چرا حتي اخر كار يك تشكر ازم نكرد... نميدونم چرا حتي نگاهم نميكرد در صورتي كه من راحت نگاش كردم...راحت باهاش حرف زدم.. راحت بهش گفتم كه چقدر ارزو دارم شاد و خوشبخت باشه ...ولي اون هيچ عوض نشده بود... نه مهلت حرف زدن به كسي جز خودش ميداد... نه حتي از تعريف كردنهاش از خودش كم شده بود... درسته كه ديدنش سخت بود ولي يه خوبي داشت .. اونم اين بود كه من مطمئن شدم جدايي ما بهترين اتفاق براي هردومون بوده

25 November 2006

هنوزم خيس ميشه چشمام
وقتي ياد تو مي افتم

22 November 2006

بچه كه بودم توي يك اپارتمان زندگي ميكرديم... يه اپارتمان سه طبقه كه شش واحد داشت و توي هر طبقه درهاي اپارتمانها رو به هم باز ميشد خونه ما طبقه دوم بود و واحد روبه رويي ما خانم و اقايي با يك پسر بچه هم سن و سال من و خواهرم زندگي ميكردن... نميدونم صميميت بين ماها از كي بوجود اومد فقط يادمه كه هميشه در خونه هامون باز بود و ما پيش هم بوديم... يادش بخير تابستون ها از صبح تا شب توي حياط مشغول بازي بوديم... من و مهرك و پيام و فاخته.... و پيام چون از همه ما كوچكتر بود هميشه نخودي ميشد... بعد از بازي هم يا مامان ما برامون شام مياورد يا مامان پيام...هنوزم ماكاروني هايي كه برامون درست ميكردن رو يادمه... اون موقع ها هميشه دوست داشتم وقتي بزرگ شدم مثل مامان پيام بشم...يك انسان فوق العاده مهربون و دوست داشتني
.
.
سالها از اين ماجراها گذشت... ما بزرگ شديم... خونه هامون عوض شد و كم كم اتفاقاتي افتاد كه باعث شد ماها از هم دور بمونيم ولي اون تصوير ذهني يك خانواده مهربون و بخصوص تصوير ذهني مادر اون خانواده هميشه با من بود و هميشه توي خونه ما صحبت از دوستاي خوبي بود كه هيچكدوم ما جز خوبي و مهربوني چيزي ازشون نديده بوديم
.
.
وبعد ار اين همه سال .... من و پيام از طريق اين دنياي مجازي همديگرو پيدا كرديم و چند شب پيش وهمديگرو ديديم... پيام ... دوست و همبازي ما ... نخودي وسط بازي كردنها... حالا شده يك اقاي دكتر خوشتيپ و متشخص.... ديدن پيام و ياداوري اون روزهاي خوب كودكي بهترين اتفاق اين چند روزه من بود... كاش ميشد به كودكي برگردم... دلم براي روزهاي خوب گذشته خيلي تنگ شده

19 November 2006

زير باران ايستاده ام
چتر ندارم
احساس عاشقانه هم


پر حرف نيستم.... ولي امروزبعد از مدتها دلم يك جفت گوش شنوا ميخواست كه نداشتم

14 November 2006




روزي تو خواهي امد
از كوچه هاي باران
تا ازدلم بشويي
غمهاي روزگاران
.
.
.
روزهاي بدي نيستنداين روزها... اينقدر روزهاي بد ديده ام كه به كمترينها راضي ام.. بد كه نه... روزهاي تلخي ديده ام... ابنروزها هرچه هستند تلخ نيستند... اينروزها بيشتر از هرچيز تهي هستن...تهي تهي تهي
.

مدتهاست كه به انتظار يك نحولم... منتظر چيزي كه زندگيم رو دگرگون كنه... ميدونم كه به انتظار تحول نشستن مسخره است.. ميدونم كه بايد قدمي برداشت...من اما به انتظار نشستم..گاهي صبورانه و گاهي ناشكيبا
.
اينروزها ادمهايي هستن كه دوستشون دارم...خيلي زياد.. ولي ميدونم كه هيچگاه ماندگار نيستند... ميدونم كه هر حرفي بين ما ميتونه اخرين حرف باشه.... ميدونم كه يكروز با يك خداحافظي و ارزوي موفقيت براي هميشه ميرن
.
اينروزها اما ادمهايي هم هستن كه دوستشون ندارم ... اصلا... ولي اونها ميخوان كه ماندگار باشن... اينها كساني هستند كه ميتونن تا ابد يه دوست و شريك خوب باشن...ولي تو نميتوني تا ابد عاشقانه نگاهشون كني
.
من اما اينروزها در لابه لاي همه ادمها... دركنار خالي شبها و روزها به انتظار كسي ام...كسي كه روزي مياد وزندگي من رواز عشق لبريز ميكنه...اينروزها عميقا ايمان دارم كه كسي مي ايد

07 November 2006


اينروزها حال خوشي ندارم... از همه چيز خسته و دلزده ام... كارم توي شركت هم بدجوري زياد شده..خلاصه روزهاي خوبي نيستن
...
هواي تهران اينروزها خيلي قشنگه... توي اين هوا واقعا بايد عاشق بود... از اون عشقهاي عرفاني نه... دقيقا عشق زميني...عشق يه ادم به يه ادم
....
مدير عامل شركتم از هر فرصتي براي نصيحت كردن من استفاده ميكنه... دائما يه ليست از خانومهاي مجرد كه ميانسال شدن رديف ميكنه... و هي تاكيد ميكنه اينها هم جوونيشون خوشگل و شاداب بودن ولي حالا پيرشدن و تنها موندن... از اين حرفها و نصيحت ها خسته شدم
....
خيلي سعي ميكنم روي نقطه ضعف هام و قسمتهاي بد اخلاقم كار كنم... خيلي سعي ميكنم خودمو اصلاح كنم.. ولي موفق نميشم... به طرز وحشتناكي درباره ادمهايي كه دوستشون دارم حسودم... دلم ميخواد از صبح تا شب هرجا كه هستن به من هم فكر كنن... ديوونه ميشم از فكر اينكه بعضي ادمها فقط در مواقع بي كاري ياد من ميكنن
.....
به اين حقيقت درباره خودم رسيدم كه ترجيح ميدم توي زندگي ادمي باشم كه خيلي معمولي دوستش دارم ولي براش همه چيز و همه كسم تا اينكه توي زندگي ادمي باشم كه عاشقشم ولي جز من ادمهاي ديگه اي هم دور و برش هستن...عجيبه نه؟ عجيب شدم

28 October 2006

دو روز از بهترين روزهاي زندگيم.... بابت اين دو روز ازت متشكرم

23 October 2006


ديروز يكسال از اخرين باري كه ديدمش گذشت... فقط ميدونم كه خوشحالم كه ديگه نيست
امروز يك سال از ورودم به اين شركت ميگذره... خوشحالم كه تونستم طوري رفتار كنم كه همكارام دوستم داشته باشن و بهم احترام بذارن
فردا يكسال از تولد وبلاگم ميگذره... يك ساله شدنش مبارك
خوب.. به هر حال يك سال گذشت... يك سال پر از روزهاي سخت...يك سال پيش اين موقع دلنتگ بودم و تنها... ولي الان... الان دلتنگ هيچ چيز و هيچ كس نيستم... يعني تازه فهميدم يه چيزايي اصلا ارزش دلتنگي رو نداره...تنها هم نيستم... اين همه دوست... اين همه ادم... و مهمتر از همه خدا... با داشتن خدا كه ادم تنها نميشه.. ميشه؟ زندگي من توي اين يكسال خيلي تغيير كرده... من تازه تونستم مهساي واقعي رو بشناسم... تازه تونستم دركش كنم ... تازه فهميدم چه چيزايي مهسا رو شاد ميكنه و چه چيزايي باعث رنجشش ميشه... تازه فهميدم كه مهسا نيومده كه همه رو شاد و راضي نگه داره حتي اگه به قيمت غمگين بودن خودش باشه... من تازه ميتونم مهسا رو با تمام خوبي ها و بديهاش بپذيرم و نخوام ازش يك ظاهر ايده ال و خوب مطلق بسازم... من مهسا رو همينطور خاكستري دوست دارم
.
.
پ.ن 1: من تازه فهميدم چرا ادمهايي كه يك شكست بزرگ توي زندگيشون ميخورن اينقدر ديدشون به زندگي عوض ميشه... يه حس جالبي است... شايد شبيه حس ادمي كه توي قمار كل زندگيشو ميبازه... حيف كه نميشه بيشتر توضيحش بدم
پ.ن2:امروز به من دكتراي افتخاري " خود به خريت زدن" اهدا شد
پ.ن 3: اخر هفته ميرم مسافرت... ميدونم خوش ميگذره
پ.ن 4: چرا اينقدر مطمئنم فردا بهتر از امروزه؟
پ.ن5:عيد همگي مبارك

18 October 2006

سه شنبه
ساعت كار امروز از نه و نيم است... ساعت 8 بيدار ميشم... طبق معمول دوش ميگيرم... حوصله خشك كردن موهامو ندارم... حوصله ارايش كردنم ندارم... يه مشت لوازم ارايش ميريزم توي كيفم.. مانتو و مقنعه رو ميپوشم.. يه مانتو و روسري براي بعد از شركت كه ميخوام برم كلاس بر ميدارم... دارم ميام بيرون كه براي بار پنجم ميگم من بعد از كار ميرم كلاس... بعد هم با همكاراي شركت قبليم قرار شام داريم... دير ميام.... صداي بابا مياد كه ميگه نميخواد بيا خونه اين كارا چيه... خودمو به نشنيدن ميزنم
ميرم شركت... دارم با يكي از دوستام تلفني حرف ميزنم... كلي ميخندم و سرحال ميشم... هي من اذيت ميكنم و اون اذيت ميكنه... يه كمي طولاني ميشه... تلفن رو كه قطع ميكنم همكارم ميگه اه چه طولاني شد... خودمو به نشنيدن ميزنم
ميرم جلسه امان از اين جلسات... توي جلسه يه بحثي پيش مياد نظر ميدم... و نظر مدير خلاف منه... زير لب ميگه نميفهمي... فكر كنم به منه... خودمو به نشنيدن ميزنم
نزديك ظهر ميرم بانك... چون دور نيست پياده ميرم... توي راه يه ديوونه دنبالم را ميفته و هرچي از دهنش در مياد رو بهم ميگه تلفيقي از فحش و متلك... با تمام وجود دلم ميخواد برگردم و بزنم توي دهنش... ولي باز خودمو به نشنيدن ميزنم
شب ساعت 11 ميرم خونه تا وارد ميشم مامان ميگه چقدر دير اومدي افطاري تا اين موقع شب است؟ ميگم افطار چيه من تا 9 كلاس بودم بعد رفتم شام... شروع ميكنه به حرفهاي هميشگي كه اين خونه قانون داره .. شب اگه ماشينت خراب بشه چي كار ميكني... امنيت نيست... و هزار تا حرف ديگه... دو تاي اول رو جواب ميدم ولي بعد ميرم تو اطاق و خودمو به نشنيدن ميزنم
.
.
اين همه نشنيدن مال يه روز بود... ببينين تو يه هفته چقدر ميشه