30 July 2006

يه جايي يه چيزي كمه...يه جايي وسط كاراي روزمره...يه جايي وسط بررسي پروژه هاي پتروشيمي....يه جايي وسط خريد كردن... يه جايي وسط كلاس رفتن...يه جايي وسط تماشاي تلويزيون... يه جايي وسط عروسي... وسط مسافرت ... وسط رقص... وسط خنده
اره...يه جايي يه اشكال هست...يه اشكال بزرگ ... يه چيزي كه همه اش خودشو نشون ميده و هرچي ميخواي بهش توجه نكني بزرگ و بزرگتر ميشه يه چيزي كه حتي در اوج خنده و شادي اشك رو به چشمها مياره يه اشكالي كه تقصير هيچ كس نيست... تقصير هيچ چيز نيست... اشكالي كه نه به ديگران ميشه نسبتش داد نه به دنيا
.
.
.

اين اشكال خود منم

پ.ن 1 : عروسي خوب بود جاي همه خالي اميدوارم هميشه همه جا شادي باشه
پ.ن 2 : گرماي هوا خيلي ازار دهنده شده... دلم پاييز ميخواد...بارون ميخواد....برگهاي رنگي ميخواد
پ.ن 3 :نقاب همچنان سر جاي خودشه...خوشبختانه
پ.ن 4 : خداحافظ به شرطي كه ... بفهمي تر شده چشمام

18 July 2006


امشب دارم ميرم مشهد...جاي همگي خالي...عروسي اميد دوست دوران دانشگاهم است من تا حالا خارج از تهران عروسي نرفتم براي همينم خيلي ذوق دارم ببينم عروسي هاي اونجا چطوري است....فكر ميكنم خيلي خوش بگذره
راستي من چقدر زرنگ شدم... قديمها خيلي از عروسيهاي توي تهران رو هم نميرفتم ولي حالا براي عروسي تا مشهد ميرم... خوب اينم يه نوع تحول است ديگه
......................
دارم بي فكر زندگي ميكنم... اين مسئله در طولاني مدت ميتونه برام مشكل ساز بشه يكي دو هفته اي هست كه ميخوام بشينم و درست و حسابي راجع به يه چيزايي فكر كنم ولي نميدونم چرا نميتونم... اين روزها اينقدر شر و شيطونم كه شبيه بچه هاي تخس 6-7 ساله شدم... اصلا نميتونم اروم باشم و منطقي فكر كنم
.............
خانواده ام... دوستام.... ميگن اين نقاب شاد بودنت دوام نمياره چون هنوز از درون با گذشته كنار نيومدي.... تصميم دارم بهشون ثابت كنم كه ميشه تا اخر عمر با يه نقاب زندگي كرد... ديگه اين نقاب رو بر نميدارم
................
يكي از دوستام مريض است... براش نگرانم...دعا كنين زود خوب بشه

08 July 2006


نامه اول - يك روز پس از بازگشت به ساحل چمخاله
زندگي طغياني است بر تمام درهاي بسته و پاسداران بستگي . هر لحظه اي كه در تسليم بگذرد لحظه ايست كه بيهودگي و مرگ را تعليم ميدهد.
لحظه ايست متعلق به گذشته كه در حال رخنه كرده است
لحظه ايست اندوه بار و توان فرسا
اينك گسستن لحظه هاي ديگران را چون پوسيده ترين زنجيرهاي كاغذي بياموز
من – ايمان دارم كه عشق تنها تعلق است
عشق وابستگي ست
انحلال كامل فرديت است در جمع
انچه هر جدايي را تحمل پذير ميكند انديشه پايان ان جدايي ست
زندگي تنهايي را نفي مي كند و عشق بارورترين ميوه زندگي ست
بياموز كه محبت را از بين ديوارهاي سنگي و نگاههاي كينه توز ديگران بگذراني
امروز براي من روز خوبي نيست.روز بد تنهايي ست . اينجا را غباري گرفته است
پنجره ها نمي خندند و اب نمي جوشد و بوي مستي افرين تن تودراين كلبه نپيچيده است. ياد تو هر لحظه با من است اما ياد انسان را بيمار ميكند
مگذار كه خالي روزها و سنگيني شبها در اعماق روح من جايي از باد نرفتني باز كند
به ياد بياور كه در اين لحظه ها نياز من به تو نياز من به تمامي ذرات زندگي ست
به من بازگرد
"بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم.....نادر ابراهيمي"
.
.
اخر هفته گذشته براي دومين بار به چمخاله رفتم ˛سفر اولم خرداد 84 بود سفري با او... سفري كه با مهربوني شروع شد ولي با تلخي تموم شد هرچند كه من مثل هميشه خاطرات خوبش رو نگه داشتم و بدهاش رو دور ريختم ولي اون تا اخرين روز از خاطرات بد چمخاله ميگفت.... و سفر دوم تير 85 سفري بي او و اين بار با خاطرات او
شب دوم مسافرت به خودم جرات دادم و رفتم مجتمع " ستاره دريا" جايي كه سال قبلش رفته بودم˛من رفتم اونجا... دم اون ويلاي طبقه دوم...با اون منظره زيباي دريا.... من به اون اطاق نگاه كردم...به اون پنجره... و حسي كه در اون لحظات داشتم هرگز قابل بيان نيست
كاش بودي و ميديدي مهسا چقدر بزرگ شده....كاش ميديدي دختري كه دوستت داشت دختري كه ازت هيچي نخواست جز عشق دختري كه زندگي بي تو براش بي مفهوم بود حالا اونقدر بزرگ شده كه ميتونه جاي خالي تو رو به عنوان يك حقيقت غير قابل تغيير توي زندگيش بپذيره.... كاش ميفهميدي اگه اين دختر اينقدر براي حفظ زندگيش جنگيد براي اين نبود كه بي تو ميمرد.... براي اين بود كه ميخواست وقتي به گذشته نگاه ميكنه مطمئن باشه همه تلاشش رو كرده...مطمئن باشه كه راهي نبوده كه امتحانش نكرده باشه.... درسته كه اين دختر به خاطر اون همه تلاش خسته است ... درسته كه مجبور شده غرورش ر زير پا بگذاره ...درسته كه تحقيرشده ولي پيش خودش سرافكنده نيست و اين احساس لذت بخشي است
..................
پ.ن 1 : سپيده و رضاي عزيز دوستاي خوبم كه جرات رفتن به اين سفر رو در من ايجاد كردن...از هردوشون ممنونم و دوستشون دارم
پ.ن2 :مسافرت با 18 تا ادم باحال و شاد و شنگول .... عالي بود...جاي همه خالي
پ.ن 3: كتاب " بارديگر شهري كه دوست ميداشتم" منو عاشق كرد..انگيزه ديدن چمخاله رو ايجاد كرد.. . و هنوزم بعد از 10 سال محبوبترين كتاب من است.... مطمئنم اكثر شما خوندينش ولي اگه تا حالا نخوندينش حتما اين كارو بكنين
پ.ن 4 : خودمو خيلي دوست دارم... حيف بود اينو بهتون نگم

24 June 2006

دو روز اخر هفته گذشته رو علاوه بر خوش گذراني يك وقتي رو هم اختصاص دادم به تجزيه و تحليل خودم... مي خواستم ببينم چقدر به اهدافم و به اون خود ايده الم نزديك شدم...شايد شروع اين تغيير به خاطر كلاس " تحليل رفتار متقابل" ايجاد شد ولي فكر ميكنم ادامه دادنش به خواست خودم و به خاطر ارامش بيشتري است كه حس ميكنم...نميدونم شايد اين اولين بار توي زندگيم است كه دارم سعي ميكنم به تصوير ذهني كه از خودم دارم نزديك بشم... هميشه توي سالهاي گذشته زندگيم..لااقل از 17-18 سالگي به بعد تعريف و تمجيدهاي بي جاي اطرافيان... جلو زدنم از خيلي ادمها...رسيدنم به هدفهام... موفق بودنم ...همه و همه باعث ميشد كه مشكلات خودم و يا حتي توقعاتي كه از خودم داشتم رو ناديده بگيرم... الان كه به گذشته نگاه ميكنم ميبينم اين مسئله كه ديگران تاييدم ميكردن و دوستم داشتن باعث ميشد جرات هيچ تغييري توي رفتارم رو ندم ..چون ميترسيدم با كوچكترين تغييري اين محبت ها و تاييد ها رو از دست بدم... اين نوع زندگي كم كم منو تبديل كرد به يك انسان كاملا معمولي...ادمي كه همه تلاشش اين بود كه كوچكترين خطايي نكنه...همه نرم ها و عرف اجتماع رو رعايت كنه...و يك خانم سنتي ايراني ياشه...در چند سال گذشته ذره ذره جسارت من كمتر و كمتر شد.... سكوتم جايگزين ابراز عقيده شد.... لبخندم جايگزين خنده هاي بلندم شد.... نگاهم به زمين جايگزين نگاهم به اسمان شد و خيلي چيزاي ديگه
تقريبا دو ماه پيش بود كه تصميم گرفتم تغيير كنم... كار اسوني نيست...اگه بخوام صادق باشم بايد بگم خيلي هم سخته ... ميدونم اين مدت خيلي ها رو ناراحت كردم....خيلي ها نگرانم هستن...خيلي ها از من بدشدون اومده...خيلي ها ديگه دوستم ندارن...ولي من پاي اين تغيير وايسادم...ميخوام اوني باشم كه خودم دوست دارم...ميخوام از زندگيم لذت ببرم حتي اگه به نظر ديگران درست نباشه... ميخوام در خلاف جهت اب شنا كنم....به چيزايي كه دوست ندارم نه بگم.... در يك كلام ميخوام خودم از شخصيت خودم لذت ببرم..و ميخوام دوباره يك ادم منحصر به فرد بشم .تصوير ذهني من از خود ايده الم ديگه يه بچه مثبت و مهربون و فداكار نيست...من يك مهساي جديد ميخوام....همين
.
.
پ.ن1 : دنبال تغيير خاصي تو زندگيم نگردين دوستاي خوبم... من فقط ديدمو تغيير دادم ... وگرنه هنوزم همون ادم تنهام...كه يه وقتايي افسرده ميشه...يه وقتايي گريه ميكنه...يه وقتايي ياد گذشته ميكنه... و اين روزها خودشو توي كار غرق كرده تا فكر نكنه
پ.ن 2: دلم مسافرت ميخواد.... از بس حسودم من
پ.ن 3: زير باران بايد رفت

21 June 2006


بارها و بارها به چهارراهي رسيده ام
راه چگونه ادامه ميابد؟
چه كسي مسير را بلد است؟
هركس قطب نماي زندگيش را
در قلب خود حمل ميكند
تعجب نكن اگر
بعد از بسياري از چهارراه ها
مجبور باشي تنها ادامه دهي
راه را نشناسي
به قطب نمايت اعتماد كن
فقط اوست كه تو را
به هدفت مي رساند

مارگوت بيكل

20 June 2006

تا حالا شده كه توي يه محيط غريبه باشين جايي كه هيچ اشنايي نيست و يك دفعه برق بره و نتونين مثل خونه بپرين بغل مامان يا باباتون و خودتون رو لوس كنين كه از تاريكي ميترسين؟
.
.
تا حالا شده با يه نفري كه توي تاريكي نمي بينينش بشينين و حرف بزنين؟
.
.
تا حالا شده كه هول بشين و بخواين خودتون رو ريلكس نشون بدين؟
.
.
تا حالا شده يك نفر مجبورتون كنه درباره يك نفر ديگه نظر بدين و شما هم بعد از نظر دادن پشيمون بشين و با خودتون بگين اخه تو به چه حقي نظر دادي و راجع به يه نفر ديگه قضاوت كردي و از صداقت خودتون بدتون بياد؟
.
.
تا حالا شده كه به خاطر سرگرم بودن با اينترنت دير به جلسه با مدير عامل برسين؟
.
.
تا حالا شده كه توي اداره دو ساعت كامل با تلفن حرف بزنين و همه شما رو ببينن؟
.
.
تا حالا شده امتحان زبان داشته باشين ولي در حال نوشتن وبلاگ باشين؟
.
.
ببينين چقدر دو روزه تجربه كسب كردم:) ولي از همه مهمتر اين بود كه ديگه راجع به كسي نظر ندم كه بعدش عذاب وجدان نگيرم هر حقيقتي رو نبايد گفت
راستي كسي راهي براي خفه كردن وجدان بلده ؟

19 June 2006


امروز از اون روزايي است كه حسابي بهم سخت گذشته.... كلي كار داشتم ...ديشب هم كه نتونستم خوب بخوابم و هم خوابم مياد هم سردرد دارم...تازه كاراي شركت به سرانجام رسيدن و ميخوام كاراي كلاس زبانم رو انجام بدم ... تا دو ساعت ديگه بايد برم كلاس
روز چهارشنبه توي كلاس زبان براي بازي ايران و پرتغال شرط بندي كرديم و من خوشبين هم روي برد ايران شرط بستم ( اخر خوشبيني بود ها) و خوب حالا باختم و امروز بايد با ابميوه برم سر كلاس... البته مطمئنا استاد گرامي من الان خيلي خوشحالن چون شرط رو بردن... ولي عيب نداره...دفعه بعد من ميبرم...واي كه چه كيفي داشت اگه ايران ميبرد و استادم و هم گروهي هاشون ما رو ميبردن نايب.... اون چلوكباب مزه ميداد ها
كلاس زبانم خيلي خوبه... و خيلي خوشحالم كه از تنبلي دست برداشتم و دوباره زبان رو شروع كردم...توي كلاس هفت نفريم.... سه پسر و چهار دختر.... رنج سني اين هفت نفر بين 16 تا 42 سال است....خودتون ببينين كلاس چي ميشه:) خوشبختانه استاد خوبي داريم... يه استاد با سواد....شيطون...با هوش....و حواس جمع...بعيد ميدونم كوچكترين حركت يكي از شاگردها از چشمش مخفي بمونه
بزگترين شاگرد كلاس ما مجيد است ... يك انسان عجيب... علاقه مند به پول و به نظر من تا حدودي سنتي ( هرچند خودش معتقد است كه طرفدار مدرنيسم است ) دو تا ديگه اقايون كلاس هرد سعيد هستن...يكيشون به نظرم از اون ادمهايي است كه نميدونه از دنيا چي مي خواد ...اون يكي هم توي اسمونها سير ميكنه و اكثرا حواسش پرت است.. ناگفته نماند كه اين سعيد دومي پنج سال است مادرش رو نديده چون خانمش و مادرش با هم دعوا دارن.... خداييش اخر خاله زنكي بود ها :))
الهام كوچكترين دختر كلاس ماست كه وقتي هول ميشه فارسي حرف ميزنه...خيلي بامزه است و عاشق فوتبال است....استاد گرامي هر جلسه تهديدش ميكنه كه بابت فارسي حرف زدن جريمه اش ميكنه ولي اونقدر مهربون است كه دلش نمياد اين كارو بكنه
مريم دختر ديگه كلاس است....يه شاگرد ساكت و اروم...تيپ واقعي از يك شاگرد و سحر هم دختر ديگه كلاس است كه فعلا چيز خاصي راجع بهش نميگم... جز اينكه اونم دختر خوبي است
و در نهايت من ...مهسا.... كه اينجور توصيفم كردن:
a lady in black uniform
tired
shiny eyes
interested
and she always has a little smile
مطمئنم با من موافقين كه اين كلاس با اين همه تنوع خيلي جذاب ميشه....مگه نه؟
.
.
پ.ن: اگه كلاس زبان خوب خواستين اينجا رو از دست ندين ( اميدوارم مديران اين موسسه پورسانت اين تبليغ منو فراموش نكنن)ر

18 June 2006


ادمها وقتي اتفاقي كه در زندگي من افتاده رو ميشنون به دو دسته تقسيم ميشن
دسته يك : واي....به خدا از اولش ميشد حدس زد.. اصلا به هم نمي اومدين.... ما همه ميگفتيم مهسا از چي اين بچه خوشش اومده !!!!!خدا رو شكر كن كه زود تموم شد
دسته دو: اه ... جدي ميگي... دختر چه خوب شد در دوران عقد فهميدي اگه عروسي ميگرفتين و خونه خودت ميرفتي خيلي سخت ميشد... واقعا بايد خوشحال باشي اتفاقي نيفتاده كه .يه اسم بوده كه اومده تو شناسنامه ات حالا هم به راحتي پاك ميشه خدا رو شكر كن كه به عروسي نرسيد
واقعا براي هيچ كس مهم نيست كه چه بر سر قلب و احساس من اومده ... ادمها خيلي جالبن با اين همه تفاوت در خيلي چيزا عين هم هستن
نميدنم چرا ولي هر بار كه يكي از اين برخوردها رو ميبينم دلم ميگيره
دلتنگيم را به كه بگويم تا تمام شود ؟
.
.
.
.
پ.ن :طفيل هستي عشقند ادمي و پري
از اين بيت فقط يك نفر سر در مياره.... بقيه زياد فكر نكنن :)

15 June 2006

زندگي هم چنان جريان داره... پر از خنده پر از گريه پر از كار پر از كلاس پر از درس پر از فكر... و اينها همه يعني زندگي
كلاس زبانم شروع شده و تا الان سه جلسه اش گذشته درسته كه سه روز در هفته و بعد از 9 ساعت كار يه كمي رفتن به كلاس سخته ولي خوشحالم كه دارم اين كارو مي كنم... هم مشغولم مي كنه هم لااقل يه كار مفيد است و هم اينكه من زبان رو دوست دارم
چند روزي به يك مسئله اي فكر ميكردم... يكي از همكاران ما چند وقت پيش از اينجا رفت... اين ادم از چند ماه قبل از رفتنش همه اش كار شكني مي كرد... بهانه مي گرفت و همه تلاشش رو ميكرد تا با همه مشكل پيدا كنه ...وقتي فهميدم داره ميره برام جالب بود كه اين ادم به جاي اينكه اين اواخر با همه خوب باشه جوري رفتار كرد كه انگار همه توي رفتنش مقصرن... انگار ما لياقت موندنش رو نداشتيم...وقتي اين مسئله رو تعميم دادم ديدم خيلي از ادمها اينطور هستن.... كسي كه تصميم به رفتن ميگيره شروع ميكنه به خراب كردن...به ايراد گرفتن... يه جوري مي خواد به طرف مقابل ثابت كنه كه تو باعث رفتن مني و ايراد از تو است نميدونم شايد اين كار
باعث راحتي كسي ميشه كه ترك كننده است.... به هر حال هر پاياني يه قرباني داره و قرباني اين قصه فردي است كه ميمونه
پ.ن1: با توجه به اينكه دوستان اظهار تمايلي براي قرار وبلاگي نداشتن عملا برنامه كنسل است
پ.ن2: بازي ايران و پرتغال در پيش است با وجود اينكه همه از بازي قبلي ايران ناراحتيم ولي بازم دعا كنيم كه اين بازي رو خوب بازي كنن
پ.ن 3: من گريه كردم...دعا كردم... التماس كردم... صبر كردم... سكوت كردم... خدايا چرا تو حتي نگاهم نكردي ؟

29 May 2006

هنگام گسسته شدن پيوند دوستي ها
عشق دير سال
به نفرت مي گرايد
ايا اين عشق بود ؟
كسي كه به حقيقت دوست مي دارد
مي تواند بپذيرد
خوش بخت نشدن در كنار هم را
شكستي مشترك را
كسي كه به حقيقت دوست مي دارد
بد ياري ديگري را نمي خواهد
كسي كه به حقيقت دوست مي دارد
بي نفرت به سوگ مي نشيند
"مارگوت بيكل"
شايد علت اينكه ازت نفرت ندارم و بدتو نميخوام اينه كه واقعا دوستت داشتم.... شايد
دوباره زندگي در لحظه رو فراموش كردم و غرق در گذشته هام... دارم سعي مي كنم خودمو بيرون بكشم.... بايد بتونم
فيلم " به اهستگي " اكران شده... فيلم رو توي جشنواره ديدم و ازش خوشم اومد... هرچند وقتي از سينما بيرون اومدم هيچ كس جز من فيلم رو نپسنديده بود.... دوستام هميشه ميگن سليقه من خيلي خاص است... به هر حال به نظرم ارزش يك بار ديدن رو داره... تا قبل از جام جهاني ببينينش
پيشنهاد اقاي سهراب درباره يه قرار وبلاگي خيلي خوبه اميدوارم ايشون زحمتشو بكشن و بنويسن كجا و چه وقت و اميدوارم هر كس ميتونه شركت كنه....بايد تجربه جالبي باشه يادش بخير يه زماني شبكه پيامي وجود داشت و يه وقتايي قرارهاي شبكه ايش رو مي رفتم.... ياد همه اون بچه ها به خير... ياد اون دوست هم به خير... دوستي كه اولين بار سر فيلم " طعم گيلاس " ديدمش.... واقعا نادر ابراهيمي راست مي گه كه : "ياد انسان را بيمار مي كند"ر
ودر اخر اينكه لطف كنين و وقتي كامنت ميذارين اسمتون رو بنويسين... روي سخنم به كسي است كه درباره كامنت هاي اقاي سهراب نظر ميدن... اميدوارم كامنت ها هم محترمانه باشه هم با اسم

24 May 2006



شازده كوچولو پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو
شازده کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود ديد - آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن
شازده کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: -راهش چیست؟ روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم
شازده کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم
روباه گفت: -همین طور است
شازده کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است
گل‌ها حسابی از رو رفتند
شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است

و برگشت پیش روباه
گفت: -خدانگه‌دار
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند
ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی
.
.
چه خوبه كسي پيدا بشه ادم رو اهلي كنه

20 May 2006


روزهاي جمعه اگه برنامه خاصي نداشته باشم ( كه اكثر وقتها هم ندارم!) خيلي بهم سخت ميگذره...اونقدر افسرده ميشم كه بايد تا يكي دو روز روي خودم كار كنم تا به حالت عادي برگردم نميدونم اين اثر روز جمعه است يا اثر بي كاري ... امروز داشتم فكر ميكردم كه حتما من نتونستم مسائل رو با خودم ريشه اي و اصولي حل كنم انگار فقط يه جوري روش رو پوشوندم و هر چيز كوچيكي كه باعث بشه اين لايه رويي كنار بره منو به جاي اول ميندازه و پرتم ميكنه به حال و روز چند ماه پيش... از اينكه ميبينم اينقدر ضعيفم ناراحتم... با وجود اينكه اين همه دارم سعي ميكنم بازم نميتونم مثل سابق باشم...دوباره بي خوابي و گريه هاي گاه و بيگاه به سراغم اومده و بازم بغضي باهام است كه نميتونم جلوي شكستنش رو بگيرم.... دوباره اون حس " من بدم" به سراغم اومده... شايد يكي از بدترين اتفاقاتي كه در پروسه جدايي براي ادم ميوفته همين حس است... حس بد بودن... دوست داشتني نبودن.... و حس اينكه يه نفر داره تمام تلاشش رو ميكنه كه تو كنارش نباشي.. تلاش ميكنه براي دور انداختنت
نميدونم بايد چي كار كرد...بايد درست بشم...بايد همه چيزو با خودم حل كنم.... بايد بيشتر از اين توي گذشته نمونم...بايد و بايد و بايد
همسر سابق هم رفتن سراغ وكيل من... گفته كه نداره مهرم رو بده...نداره.... گفته مهسا اهل مهر خواستن نبود هميشه مي گفت هيچي نميخواد... گفته كه مهر رو ببخشم يا توافق كنم كه يه قسط كوچيك ماهيانه براي مهر بذارن....راستش هنوز مطمئن نيستم كه اگه مهرمو بگيرم كار درستي است يا نه....به هر حال در خرابي اين زندگي هر دو نقش داشتيم ....چون ممكن نيست در هيچ مشكلي يه طرف مقصر باشه... حالا من نبايد تقاص اشتباه مشتركمون رو از اون بگيرم...درسته كه من خواستم همه چيزو درست كنيم اون نخواست و حاضر نشد يه قدم برداره..اون گفت براش اين زندگي ارزش نداره...اون معتقد بود كه همينه كه هست ميخواي بخواه نميخواي برو ولي ايا اينها دليل ميشه كه من از كسي كه نداره بخوام به زور پولي بگيرم ؟ نميدونم چي كار بايد بكنم ....همه ميگن بايد تمام حقت رو بگيري ولي من هنوز دو دلم....ميشه ازار رو با ازار جواب نداد...مگه نه ؟

17 May 2006

خيلي ضايع است اگه با كلي ذوق و شوق يه كلاس زبان خوب پيدا كنين كه به محل كارتون نزديك باشه و برين امتحان تعيين سطح بدين و ساعت 6-8 روزهاي زوج ثبت نام كنين بعدش كه بعد از دو روز دارين با خوشحالي به كارتون فكر ميكنين يادتون بيفته اون كلاس توي طرح است و شماره ماشين شما فرد است :)
-----------------------------------------
خيلي ضايع است اگه يك هفته باشه كه يه كارت تلفن خريده باشين كه به دوستتون كه كاناداست زنگ بزنين ولي توي اين هفته هر شب زود خوابتون برده باشه
----------------------------------------
خيلي ضايع است اگه ارزش افزوده يه طرح رو به جاي 42 ميليون يورو 420 ميليون يورو بنويسين و بعدش با خودتون فكر كنين واو عجب طرحي است!!!! عجب ارزشي
-----------------------------------------
خيلي ضايع است اگه شام با دوستاتون قرار داشته باشين و به جاي رستوران محل قرار يه جاي ديگه برين و منتظر بقيه بشين
-------------------------------------
خودتون ببينين من چقدر اين چند روز ضايع شدم:) حواس جمع هم خوب چيزيه

14 May 2006

شادي ام را مي شكني
كه با تكه هاي آن چه بسازي؟
گيرم زخمي تازه
ميان اين همه زخم
« قدسي قاضي نور»
-------------------------
تمومش كن ديگه... بذار به شاديهاي كوچيكم دلخوش باشم
باز امروز ناخوشم كرد.... خسته شدم از اين همه بدي

13 May 2006


روز پنج شنبه رفتم نمايشگاه كتاب... ترافيك وحشتناك و شلوغي بيش از حد و گرماي هوا همه و همه باعث شدن كه بيشتر از سه چهار ساعت دوام نيارم و خيلي با دقت كتابها رو نبينم.... اول از همه يه سري به غرفه اموزشي ها زدم... هر سال براي ديدن يكي دو تا از دوستان قديمي به اين غرفه ها ميرم.. امسال هم به غرفه قلم چي رفتم .. هر سال غرفه اش بزرگتر از سال قبل ميشه... يه زماني قلم چي معلم جبر من بود و كل كانون فرهنگي اموزش يه اپارتمان فسقلي زير پل سيد خندان بود... يادش بخير كه سر كلاسهاي قلم چي من و مريم و پريسا و چند تا ديگه از بچه ها ( كه اسمهاشون از يادم رفته ) چه به روزش مي اورديم... در مدت اين چند سال حسابي پيشرفت كرده و فكر ميكنم حساب ثروتش از دست خودش هم خارج شده.... خلاصه يكي از دوستانم رو بعد از يك سال اونجا ديدم... داشتم از سالن بيرون مي اومدم كه مشاور زمان كنكورم رو ديدم... مشاوري كه بينهايت دوستش داشتم.... و تاثيري كه حرفهاش توي زندگي من گذاشت خيلي بيشتر از درس و كنكور بود... دلم ميخواست برم جلو و باهاش حرف بزنم ولي نرفتم... شايد ترسيدم كه منو يادش نياد... ترجيح دادم هنوزم فكر كنم اونم منو مثل سابق دوست داره و از يادش نرفتم....
بعد از غرفه قلم چي رفتم سراغ انتشارات البرز.... يه مقدار بهشون ايراد گرفتم كه كتاب مامانم رو جاي بهتر بذارين از همه طرف ديد داشته باشه و ....خوشبختانه اينجور كه گفتن كتابش خيلي خوب فروخته و شايد در زمان يك ماه به چاپ دوم برسه.
بعد از البرز يه سري به نشر مركز زدم ( ناگفته نماند كه بقيه غرفه ها رو هم ميديدم ولي سطحي و چيز خاصي توجهم رو جلب نميكرد) نشر مركز از اون انتشاراتي هايي است كه با اطمينان كتاباش رو ميخرم و كم پيش مياد كه كتاب بدي چاپ كنه... از نشر مركز كتابهاي " دوباره از همان خيابان ها " كار بيژن نجدي " قسمت ديگران" كارجعفر مدرس صادقي ( كه من از طرفدارهاي پر و پا قرصشم) "پرنده من " و " حتي وقتي مي خنديم " كار فريبا وفي رو خريدم كه اين اخري رو ديشب تمومش كردم و داستان سومش با عنوان روتو بكن اينور حسابي بهم چسبيد
كتابهاي " شاهدخت سرزمين ابديت" و" عاشقانه هاي بي كلام " رو هم از نشر كاروان و نشر خورشيد گرفتم... كه اميدوارم كتابهاي خوبي باشن
دوست داشتم يه سري به غرفه هاي خارجي بزنم و هند بوك پري رو بخرم كه خستگي باعث شد منصرف بشم.... به هر حال نمايشكاه امسال هم به خاطرات اضافه شد
پ.ن1: از در شمالي نمايشگاه كه وارد ميشدين يه پرچم بزگ بود كه روش عكس يه ديوان حافظ بود با انتشارات اوسان ... من چند سال قبل ابن حافظ رو از يه دوست عزيز هديه گرفتم و هنوز هم يكي از عزيزترين كتابهامه
پ.ن2: ميخواستم كتاب شعر هاي " قدسي قاضي نور " رو بخرم كه پيدا نكردم
پ.ن 3: كسي هست كه كتاب وانهاده اثر سيمون دوبوار رو خونده باشه؟ دوست داشتن اون كتاب بي سليقگي است ؟ ( رجوع شود به كامنتهاي پست قبلي :)) نظر بدين لطفا

09 May 2006

هفته گذشته يك سفر چهار روزه به يزد داشتم... جاي همگي خالي.... خيلي خيلي خوش گذشت.... نميدونم چند نفر از شما يزد رو ديدين فقط ميتونم بگم كه اگه تا حالا نرفتين ديدنش رو از دست ندين... البته چهار روز براي ديدن يزد و اطرافش واقعا كمه... اميدوارم بتونم يه با ديگه هم برم و بقيه ديدنيهاش رو ببينم....هتل ما يه جايي بود به اسم هتل باغ مشير الممالك كه قدمتش به دوره قاجاريه ميرسيد از تهران كلي تلاش كردم كه اونجا رو رزرو كنم ولي ميگفتن هتل پر است و هيچ تاريخي تا خرداد جا نداريم... بالاخره با هزار دردسر يه تور پيدا كردم كه با اين هتل كار ميكرد ( اخه تورهاي معروف مثل قدس گشت با هتل صفاييه كار ميكنن كه يه هتل مدرن است ولي من دلم ميخواست اين هتل كه سنتي است رو برم) خلاصه اخرش تور تونست يه اتاق برام جور كنه.... ولي وقتي رفتم اونجا رو ديدم به اين نتيجه رسيدم كه ارزش اين همه تلاش رو داشته... جز ما چهار نفر بقيه اتاقها همه توريستهاي اروپايي و چيني بودن.... كه بودن باهاشون كلي لذت بخش بود... غير از جاهاي ديدني يزد به ميبد و چك چك هم رفتيم .... و ديدن معبد زرتشتي ها جالب بود.... چند تا از عكسهاي مسافرت رو توي صفحه ياهو360
گذاشتم كه ميتونين ببينين.... روي هم رفته
عالي بود و جاي همگي خالي بود
----------------------
هنوز نرسيدم نايشگاه كتاب رو برم.... فكر ميكردم توي هفته يه روز وقت كنم برم ولي اونقدر كارم زياد بوده كه نشد....حالا مجبورم پنج شنبه برم... و ميدونم كه خيلي شلوغ است... كتاب جديد مامانم هم براي نمايشگاه چاپ شده كتاب" پدر سالار" نشر البرز.... امسال اولين سالي است كه ميخوام تنها برم نمايشگاه خودمونيم تنهايي هم عالمي داره ها
---------------------
اگه كتاب خوبي سراغ دارين تا قبل از پنج شنبه بهم معرفي كنين.... تا بعد

08 May 2006

نميدونم چند وقت شده... نميدونم چند روز است... فقط ميدونم كه همه چيزو فراموش كردم راستش باورش براي خودمم سخته فكر نميكردم اين اتفاق بيفته ولي خوب بايد با خودم صادق باشم من يك سال زندگيم رو فراموش كردم ... همه اش رو دور ريختم و خيلي هم خوشحالم
ديگه مدتهاست كه بهش فكر نميكنم... نه به خودش... نه به اتفاقاتي كه افتاده... نه به دعواها... نه به شاديها... مدتهاست كه گريه نميكنم... مدتهاست كه منتظر نيستم همه چيز درست بشه... مدتهاست كه ديدن پژوي 206 طوسي ناراحتم نميكنه.... مدتهاست كه رد شدن از كنار نائب و برگ سبز منو ياد هيچي نميندازه... مدتهاست كه دوباره از نان فروشي سحر خريد ميكنم و اصلا يادم نمي افته كه خونه اونها چند قدم بالاتر است... و مدتهاست كه وقتي اسمي ازش به ميون مياد به جاي بغض و اشك خنده ام ميگيره... و دوباره احساس خوشبختي دارم
خوب كه به زندگيم نگاه ميكنم ميبينم راضي ام.... همه چيز خوب پيش ميره.. دارم دوباره همون ادم سابق ميشم... شاد و خندان دوباره دارم به خودم...به زندگيم ... به اطرافيام اهميت ميدم.... اين يه شروع تازه است
خوشحالم كه تمام عكسهاش رو دورريختم... ايميل هاش روپاك كردم... اسمش رو از ليست مسنجرم پاك كردم و شماره اش رو از حافظه موبايل.... راستش خودمم نميدونم چطور به اينجا رسيدم فقط ميدونم كه ميخوام دوباره قلبم رو به روي عشق باز كنم.. مطمئنم بازم عشق مياد..يه عشق بهتر و عاقلانه تر... فقط كافيه دوباره قلبم رو اماده پذيرش بكنم
من راضيم و شاكر

22 April 2006

اين روزها نه به گذشته فكر ميكنم نه به اينده ... دل همه بسوزه..من در حالم
دادخواست كذايي بالاخره هفته پيش رسيد... و وقت دادگاه شنبه اينده است.... كاش ميشد وكيلم همه كارا رو بكنه و خودم نرم
در اين مدت دو تا نامه چندين و جند صفحه اي داشتم... ديگه از خوندنشون ناراحت نميشم.... ديگه هيچي نيست..نه عشق ... نه نفرت.... شايد فقط حس ترحم برام مونده
.
.
.
" وقتي بهترين رو از دست بدي ... حقته كه بدترين رو بدست بياري... پس منم حقم بود"

11 April 2006

انسان نه قادر به تكرار لحظات است نه قادر به بيان انهاست... كسي نمي تواند انچه را كه از دست داده است تكرار كند بازگشت به عقب نا ممكن است بيانش هم
پ.ن1: كاش يكي ميتونست بگه چقدر طول ميكشه تا دوباره بتونم زندگي كنم
پ.ن2: از دست خودم خسته شدم

09 April 2006


من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
من از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم