25 June 2007

يك آن شد اين عاشق شدن،دنيا همان يك لحظه بود

آهنگ پاياني سريال "مدار صفر درجه" به نظرم فوق العاده است
وقتی گريبان عدم، با دست خلقت می‌دريد
وقتی ابد چشم تو را، پيش از ازل می‌آفريد
وقتی زمين ناز تو را، در آسمان‌ها می‌کشيد
وقتی‌ عطش طعم تو را، با اشک‌هايم می‌چشيد
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چيزی نمی‌دانم از اين، ديوانگی و عاقلی ...
يک آن شد اين عاشق‌شدن، دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی
چيزی نمی‌دانم از اين، ديوانگی و عاقلی ...

11 June 2007

گريه

اگه اجازه بدي اهليت كنن، اونوقته كه كارت به گريه كردن مي كشه

22 May 2007

رفتن

زورنکو : ازدواج کردید؟ ( لارسن جواب نمی‌دهد. ) بله طبیعتا. شما ازدواج کردید و عاشق زنتون هم هستید، حداقل این طور خیال می‌کنید
لارسن: از چی به این نتیجه رسیدید؟
زورنکو : از وجود شما یک رایحه‌ای به‌مشام می‌رسه، بوی زننده زندگی یکنواخت. بوی دمپایی ، آبگوشت، زیر سیگاری تمیز، چمن مرتب، و ملافه‌های خوشبو.. در شما نمی‌بینم که خطر کنید تا به خوشبختی متفاوتی از خوشبختی سایرین برسید. همه چیز طبق قاعده و عبوس است
لارسن: به‌نظر شما آدم مضحکی هستم؟
زورنکو:بدتر از اون، معمولی هستید
"وبلاگ فروغ"
.
.
بهم ويزاي امريكا ندادن...حالا بايد براي يك جاي جديد اقدام كنم،چرا اينقدر دلم ميخواد از اينجا دور بشم؟

13 May 2007

نوشتن

نوشتن
پنج سال پيش: با مداد...تميز پاك كردن غلطها و اصلاحشون
سه سال پيش: با خودكار..خط خطي كردن غلطها و اصلاحشون
امسال: با خودكار...دور انداختن كاغذ با اولين غلط

09 May 2007

بنگر چگونه دست تكان ميدهم
گويي مرا براي وداع افريده اند

29 April 2007

آخر هفته فوق العاده اي رو گذروندم... از اون آخر هفته هايي كه دلت نميخواد تموم بشن...اينروزا تو شركت بي كارم .. نتايج مناقصه اي كه داشتيم تا پانزده ارديبهشت اعلام ميشه و بعدش دوباره يه دوره فشرده كاري شروع ميشه
هواي تهران اينروزا محشر است...دو روزي ميشه كه ماشين نميارم و از اين هوا لذت ميبرم... البته ديروز موقع كلاس زبان رفتن توي اون بارون وحشتناك مثل موش اب كشيده شدم...ولي با اين حال كيف داد
كلاس زبانم ديروز تموم شد و بعد از ده ماه يه استراحتي ميكنم... و البته اميدورام اين بيكاري بعد از ظهرها باعث بشه بيشتر با دوستام بيرون برم و ببينمشون
امروز تولد رعنا دوست خوب منه... رعناي گلم تولدت مبارك
دلم هواي شمال رو كرده...خوندن كتاب " بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم" توي ساحل چمخاله.. چقدر اين فصل شمال خوبه
تصميم دارم بعد از برگشتن از تركيه يه كار هيجان انگيز انجام بدم... فعلا نميگم چيه تا موقع انجامش ولي راستش هيجانش داره ديوونم ميكنه

24 April 2007

بالاخره نمايشگاه نفت و گاز امسال هم به خوبي و خوشي تموم شد.هرچند كه هنوز خستگي من به طور كامل از بين نرفته... با اينكه فقط پانزده بيست روز از شروع كار در سال جديد ميگذره ولي من حسابي احساس خستگي ميكنم...دوست دارم زود به زود اينجا بنويسم...ولي هيچ خبر مهمي وجود نداره...هيچي
.
رضا منو به بازي ارزو ها دعوت كرده... ديشب بهم گفت كه حتمن ارزوهات رو بنويس...بهش گفتم ارزويي ندارم و اون اصرار داشت كه نميشه هر ادمي بالاخره يه ارزويي دار..براي همينم من از صبح تا حالا فكر كردم كه چه ارزويي دارم راستش هر چي بيشتر فكر كردم بيشتر به اين نتيجه رسيدم كه بي ارزو ام... الان نه ارزوي ادامه تحصيل دارم..نه ارزوي پولدار شدن و يه ثروت بي حساب... نه ارزو دارم از ايران برم...نه برام مهم است كه توي كارم پيشرفت كنم...هيچ كسي هم دور و برم نيست كه ارزو داشته باشم عاشق من بشه و يا باهام ازدواج كنه...شايد تنها ارزوي من در سلامتي خانواده و دوستانم و خودم خلاصه ميشه... ميدونين اين بازي منو به فكر وا داشته... من ديگه حتي رويايي هم براي شاد بودن ندارم.. انگار هيچي نه خيلي خوشحالم ميكنه و نه خيلي ناراحت... دوست ندارم اين حالت رو در خودم...نكنه افسرده شدم؟
.
دعوتنامه امريكا به دستم رسيده و براي 17 مي وفت سفارت گرفتم...كلي هم مدارك رنگ و وارنگ ترجمه كردم كه بهم ويزا بدن...ولي راستش خيلي هم دادن يا ندادن ويزا برام مهم نيست...به هر حال بايد برم و ببينم چي ميشه
.
دوباره سه شنبه شد و من عصري به كلاس محبوبم ميرم...خيلي بده كه كارايي كه بايد انجام ميدادم رو انجام ندادم...اين والد قوي من دردسر ساز است
.
اين هواي ارديبهشت جون ميده براي قدم زدن..براي كوه..براي پيك نيك...و براي سفر... خدا كنه تا ارديبهشت تموم نشده يكي از اين كارا رو انجام بدم
.
ميشه به جاي يه خانوم قوي مستقل كه همه كاراشو خودش انجام ميده و جور خيلي ها رو هم ميكشه به يه ادم ضعيف و لوس و نازك نارنجي و بي دست و پا و وابسته تبديل بشم؟ از اونايي كه تا سر كوچه خونشونم تنها نميرن؟ از اونايي كه همه كاراشونو يه مرد( حالا يا شوهر يا دوست پسرشون) انجام ميده؟ من از نقشم خسته شدم...چي كار كنم؟

14 April 2007

عجب هوايي است امروز...جاي همه اونهايي كه تهران نيستن خالي...يه هوار ابري و خوشگل... امروز از صبح روز سوتي دادن من بوده... اول كه مدير عامل اومد توي اتاقم و بالاي سرم و من اونقدر گرم چت كردن بودم كه نفهميدم...بعدشم كه يك ساعت داشتم با تلفن حرف ميزدم و هرچي زنگ زده بود اتاقم ديده بود اشغال است... خيلي باحال بود...ولي وقتي قيافه شاد و خندون منو ديد دلش نيومد چيزي بگه...فقط گفت سرحالي ها...گفتم عاليم اقاي مهندس ...گفت خدا رو شكر وقتي تو شادي همه شركت شادن
ميدونين من كلي خوشحالم كه اينجا كار ميكنم...محيط اينجا ارامش فكري خاصي داره و همين كه مديرهاي اينجا رابطه خوبي باهام دارن هميشه خيال منو راحت نگه ميداره... امروز بابت كارم خدا رو شكر كردم
چند روزي ميشه كه زيادي شاد و سرحالم... اينجور مواقع تبديل ميشم به يه بمب انرژي و كلي همه اطرافيام كيف ميكنن... امروزم از هفت ونيم صبح تا الان كه چهار بعد از ظهر است كلي اتيش سوزوندم...خدا تا اخر شبو به خير بگذرونه
استاد كلاسم دو تا قول ازم گرفته.. راستش فكر ميكردم انجامش سخت باشه ولي به راحتي يكيش انجام شد...و من حس خوبي دارم...قول ميدم وقتي دوميش هم انجام شد بگم كه چه قولي بوده
راستي...كودك من حالش خوبه و ديگه اون چيزي كه ميخواست رو نميخواد...ميدونين هميشه يه چيزايي تا يه زماني براي ادم ارزش دارن...انگار بعد از يه مدت ارزششونو از دست ميدن...خوشبختانه كودك من قهرو شده...يعني وقتي چيزي رو بخواد و نگيره ديگه قهر ميكنه و بي خيالش ميشه...آخ كه چند روزه دارم با اين كودك حال ميكنم
تا يه زماني يكي از مشكلات بزرگ من اين بود كه خواسته هام رو بيان نميكردم و هميشه فكر ميكردم اطرافيام بايد خودشون درك كنن كه من چي ميخوام،خوب اين خيلي روش بدي بود ولي حالا كلي در اين مورد پيشرفت كردم...يعني به ادما ميگم كه من توقعم دقيقا ازشون چيه...اين مسئله كمك بزرگي بهم كرده و لااقل تونسته باعث بشه كه تكليفم با ادما معلوم باشه...يا هستن يا كنار گذاشته ميشن... فكر ميكنم اين رك و راست شدنم كار اطرافيام رو هم راحت كرده...به هر حال فكر ميكنم پيشرفت خوبيه
.
.
همين ديگه... گفتم اينبار وقتي سرحالم بنويسم كه فكر نكينين من هميشه بي حالم
.
.
پ.ن: كمرنگ شده بودي...حالا داري محو ميشي...اين قانون زندگيه

08 April 2007

اول.چند روزي ميشه كه تعطيلات تموم شده و دوباره سر كار ميام... فعلا بخش ما توي شركت پروژه اي نداره و تمام وقتم به گشت و گذار در اينترنت ميگذره.. اميدورام زودتر پروژه بگيريم، بيكاري خيلي سخته
.
دوم. مرسي از دوستاي خوبي كه حالمو ميپرسن و برام ميل ميذارن، من خوبم..نيازي به نگراني نيست... فقط يكي دو هفته اي طول ميكشه تا كاملا فكر و خيالايي كه دارم از سرم بپره
.
سوم. امروز بعد از مدتها به دوستام تلفن زدم و حالشونو پرسيدم... نميدونم چرا هميشه اينقدر براي اينكار تنبلم.. ولي اينبار كلي بهم كيف داد
.
چهارم.يه رژيم غذايي سفت و سخت گرفتم و حسابي رو دور وزن كم كردنم... اينكار داره اراده ام رو تقويت ميكنه..و اين خيلي خوبه
.
پنجم. امان از دست اين كودك وجود من.. كه هميشه كنترل منو در دست داره... امسال به ميزان زياد اين كودك اشك ريخته.. زياد خواسته... زياد دلتنگ شده... ولي امروز اين كودك رو قانع كردم كه دلتنگ نشه و بهش قول دادم كه دوباره شادش كنم
.
ششم. دارم كتاب " آيا تو آن گمشده ام هستي" رو ميخونم... به نظرم عاليه.. اگه وقت دارين حتما بخونينش
.
هفتم. دلم ميخواد زودتر سه شنبه بشه ، دلم براي كلاس سه شنبه خيلي تنگ شده...كلي تعريف كردني دارم... زندگي من جالب شده... تمام اتفاقانشو استاد كلاسم پيش بيني ميكنه... پيش بينيش راجع به مدت عيد هم درست در اومد
.
هشتم. يه سري حرف ناگفته.. يه سري خشم تخليه نشده... ولي مهم نيست... اين نيز بگذرد
.
نهم. طفلكي ماهي كوچولو... تا حالا فكر ميكرد ماهيگير اونو با قلاب گرفته... فكر ميكرد ماهيگير انتخابش كرده... طفلكي تازه فهميده...تنها ماهي بوده كه نتونسته از تور ماهيگير فرار كنه
.
دهم. فردا روز ديگريست

03 April 2007


يك. تعطيلات عيد هم گذشت و از امروز زندگي به روال سابق برگشته... اخرهاي پارسال فكر ميكردم كه تعطيلات خوبي رو در پيش رو دارم ولي خوب..متاسفانه اينطور نشد... ميتونم بگم يكي از بدترين عيدهاي زندگيم رو گذروندم.. خوشحالم كه تموم شد

دو. چهار روز اول عيد رو تهران تنها بودم... تنهاي تنها... روز دوم حالم بد شد.. به تنهايي رفتم بيمارستان ،به تنهايي سرم وصل كردم و خلاصه براي اولين بار با تمام وجودم تنهايي رو درك ردم... تجربه جالبي بود ولي اونقدر تلخ بود كه تلخيش حالا حالا ها توي ذهنم ميمونه

سه.هميشه دوست داشتم و دارم كه هر رابطه اي حالا چه يه دوستي ساده باشه و چه عشق باشه رو با يه خداحافظي خوب تموم كنم... هيچوقت نميتونم درك كنم كه چرا بعضي از ادمها به جاي اينكه يه رابطه رو با يه تلفن يا حتي يه اس ام اس خداحافظي تموم كنن يه دفعه نيست و نابود ميشن... يعني شب ميخوابي و صبحش پا ميشي و ميبيني كه خبري از اون ادم نيست... چرا بلد نيستيم براي همديگه شخصيت قائل بشيم؟

چهار. فيلم خون بازي رو ديدم... با اينكه رخشان بني اعتماد رو دوست دارم ولي به نظرم اين فيلمش ارزش يك بار ديدن رو هم نداشت

پنج. دچار تنهايي وحشتناكي شدم ولي تصميم ندارم اجازه بدم كسي وارد اين تنهايي بشه.. به شدت نسبت به ادمها بي اعتماد شدم ميدونين آدمها ميان و به سختي وارد زندگيت ميشن... كلي طول ميكشه تا باهاشون به يه صميميت نسبي برسي... و بعد يكدفعه ميرن..به همين راحتي... دوس ندارم ديگه با هيچ كس صميمي بشم...هيچكس

شش. يه خواستگار سمج دارم كه بيچارم كرده... توي عيد رفتم و يه خط موبايل جديد گرفتم و به خيال خودم از شرش خلاص شدم.. امروز كه اومدم شركت صبح تلفنم زنگ زد... خيلي منتظر تلفن يه اشناي قديمي بودم... با ذوق پريدم روي تلفن كه ديدم نه خير ايشون هستن... مات مونده بودم كه از كجا شماره شركت منو پيدا كرده... خلاصه از خدا خواسته دق و دلي اين عيد رو سرش خالي كردم... الان فهميدم كه دوباره زنگ زده و ادرس شركت رو از منشي گرفته.. جرات ندارم از شركت برم بيرون.. دلم ميخواست يكي پيدا ميشد و كتكش ميزد ديگه نميخوام محترمانه باهاش برخورد كنم احتمالا امروز يا فرداس كه بياد دم شركت ...كتك زن خوب سراغ ندارين؟

هفت.خيلي بده كه من اينقدر غر ميزنم و از ناخوشي هام ميگم... شما به بزرگي خودتون ببخشيد

هشت.اين عكس يكي از عروسكهام است... روزي كه اينو كادو گرفتم كسي كه بهم كادوش ميداد بهم قول داد برام يه دوست خوب باشه... همون ادم كمتر از يك هفته بعد يك دوست بهتر از من پيدا كرد و رفت ...حالا اين عروسك فقط يه خاطره شده تا هميشه به يادم بياره كه رو هيچ قولي حساب نكنم
نه. با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداري با تو چه دارد سود


20 March 2007

پایان گرفت دوری و اینک من
با نام مهر لب به سخن باز میکنم
از دوست داشتن آغاز میکنم
بهار که میرسد عشقهای یکسال کهنه و فراموش شده؛ عشقهای ذوب شده در حرارت تابستان و عشقهای منجمد در سرمای زمستان دوباره جان می گیرند. بهار که میرسد نه تنها طبیعت و شگفتی های آن، حتی انسانها هم دوباره از حالت خمودگی و دلمردگی به در آمده و قدم به بهار زندگی خود می گذارند....این است در واقع مسئله ابدی و چهره دردناک عشق: ناپایداری و بی ثباتی. با این حال همیشه بهاری بوده است، بهاری که به موقع و درست در آن لحظه نهایی یاس و قطع امید ابدی فرا میرسد
پرویز دوایی

اولین بار پرویز دوایی رو با کتابی که از دوستی هدیه گرفتم شناختم... کتاب "ایستگاه آبشار" اثر پرویز دوایی
کتابی که در صفحه اولش این جمله نوشته شده بود
سالها بعد
شاید زمانی هنگام مرتب کردن کتابخانه شخصی
این کتاب
بیانگر خاطرات غبار گرفته ای باشد که
در نهانخانه ذهن به دست فراموشی سپرده شده است
تقدیم به شما که بهترین هستید
.
.
و حالا سالها بعد شده... راستی که این سالها چه سریع میگذرن
.
.
کمتر از دو ساعت تا آغاز سال نو مونده... و سال هشتاد وپنج داره تموم میشه... و من دارم فکر میکنم
به روزهای دادگاهم
به درگیریهای جدایی
به لحظه امضا کردن طلاقنامه... و اشک من که ریخت روی صفحه اولش
به داد و بیداد همسر سابق توی دادگاه... به فحشهاش
به طلاق توافقی
به عشقی که به لجن کشیده شد
به رفتن رعنا
به از دست دادن یکی از ادمایی که دوستش داشتم
و در کنار اینها فکر میکنم
به کلاسهای خوبی که رفتم
به کلاس زبان
به کلاس خود شناسی
به دوستای جدیدی که پیدا کردم
به مسافرتهای محشری که رفتم
به موفقیتهای کاریم
به خوش اخلاق تر شدنم
به صبور تر شدنم
به زرنگتر شدنم
به بدجنس تر شدنم
به فهمیده تر شدنم
و به بزرگتر شدنم
تاوان بزرگی رو برای این بزرگتر شدن دادم... ولی شاید ارزششو داشته... پارسال این موقع فکر میکردم دیگه هیچوقت کسی نمیتونه جای خالی اونو برام پر کنه... فکر میکردم دیگه جای خالی عشق توی زندگیم پر نمیشه... ولی این یک سال فهمیدم که اصلا اینطور نیست... فهمیدم که من بازم لبریزم از عشق و میتونم دوباره عشقو تجربه کنم.. من میخوام سال جدید... دوباره عاشق بشم...میخوام از این پیله بیرون بیام و بذارم دوباره ادمها بهم نزدیک بشن...و فکر می کنم این بهترین تصمیم منه
.
.
دوستای خوبم... همه شما رو از ته ته دلم دوست دارم و عید رو به همتون تبریک میگم

12 March 2007


من به همه چيز شك كردم

به انواع دوست داشتن ها

به عشق

به صداقت

به راستي

به مردها...همه نوعشون پير يا جوون ...مجرد يا متاهل

به زنها...همه نوعشون ..پاك يا ... زيبا يا زشت

آره.. من به همه جيز شك كردم

به حرفهاي زيبا

به گرماي دستها

به بوسه ها

به خودم

به تو

به همه دنيا

به اونايي كه هستن

حتي به اونهايي كه يه زماني بودن

من شك كردم

به اغوشهايي كه خيلي ها رو گرم كردن

به لبهايي كه به خيلي ها گفتن دوستت دارم

به بدنهايي كه بارها و بارها ديگران رو در اغوش گرفتن

من شك كردم

به ادمهايي كه اونقدر عشقشونو تكه تكه كردن

كه ديگه عشقي ندارن كه بتونن به تو بدن

من شك كردم

.

.

اسمان هركجا ايا همين رنگ است؟









25 February 2007

امروز از صبح وسوسه نوشتن با من بوده ولي اينقدر كار داشتم ( و كماكان دارم) كه بر اين وسوسه تا الان كه ساعت چهار است غلبه كردم ، ولي راستش بيشتر از اين نميتونم... دلم براي نوشتن تنگ شده... مدتي است كه خيلي چيزا رو نميتونم حتي اينجا بنويسم ... شايد بايد كم كم همه چيز رو در يك وبلاگ جديد بنويسم...يه وبلاگي كه خواننده هاش غريبه تر باشن
هفته گذشته همه اش كار بود و كار و كار... و چه لذت بخش بود اين همه كار داشتن... اونقدر غرق شدم توي كارا كه واقعا نفهميدم چطوري هفت روز گذشت و خوشبختانه همه كارا خوب پيش رفت و ما تونستيم با يك شركت ايتاليايي قرارداد انتقال دانش فني يك طرح جديد(كه براي اولين بار توي ايران اجرا ميشه) رو ببنديم...براي من كه مدير اين پروژه بودم اين يه موفقيت حسابي است و امروز يه
تشويق نامه حسابي با درج در پرونده كاري بهم دادن... به هر حال خوشحالم از اينكه همه چيز خوب پيش رفت
.
.
دعوتنامه امريكاي من هفته پيش رسيد و احتمالا بعد از عيد ميرم دنبال كاراي ويزا گرفتنم... با تمام وجود اميدوارم كه بهم ويزا بدن.. راستش اين مدت خيلي دو دل بودم كه اصلا دليلي براي رفتن دارم يا نه حتي فكر ميكردم اينجا چيزايي هستن كه دوست ندارم از دست بدم... ولي الان فهميدم كه بهترين راه رفتن است... اينجا هيچ انگيزه اي براي موندن نيست
.
.
سرعت نزديك شدنم به ادمها يك دهم سرعت دور شدنم از اونهاس... قبلا ها اصلا اينجور نبودم و خيلي بايد اتفاق بزرگي مي افتاد تا از كسي دور بشم ولي حالا دقيقا عكس اين حالت است نميدونم شايد با كسايي در ارتباط قرار دارم كه دنياشون ازم دوره و براي همينم به مشكل بر ميخورم... من هيچوقت تحمل ادمهاي از خود راضي روندارم...كسايي كه ميگن همينه كه هست... اونهايي كه اگه بهشون بگي عوض شدي سريعا اصرار ميكنن كه از اول همين بودن... نميدونم.. شايد بهتر است كه اين ادمها رو دوست نداشته باشم... استادم هميشه ميگفت اگه ادمي برات ارزش قايل باشه وقتي بهش بگي كاري ناراحتت ميكنه ديگه انجامش نميده... تازه ميفهمم كه چقدر حرف درستي ميزنه.... اينبار كه ببينمش ميخوام بپرسم اگه به كسي بگي از كاري ناراحتت ميكنه و اون با شدت بيشتر انجامش بده ميخواد چيو ثابت كنه؟
.
.
بهترين اتفاق اينروزها ديدن يه دوست خوب بعد از مدتها بوده، دوست خوبي كه فقط يك دقيقه فرصت داري كه تصميم بگيري ببينيش يا نه... و تو تصميم ميگيري با اون قيافه اشفته و نا مرتبت ببينيش.... اعتراف ميكنم كه دلم ميخواست دوباره به اون روزها برگردم و دوباره اون مهساي 20 ساله بشم، دوست من تو بيشتر از هر انساني لايق خوشبختي هستي
.
.
تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن اسان تر است.. خدايا كمك كن كه هرگز از كسي چيزي رو گدايي نكنم
I remember how your eyes used to light up
Over promises that I made
But for the first time in my life
I know now how it feels to be afraid
I don’t know what I’d do if you go away
This would sure be one lonely old town
For a man’s so busy going up in the world
That he couldn’t see love coming down
Love coming down

I remember all the times you told me
Love’s all that matters to you
And looking back now, wondering how I believed
I had things more important to do
I can see how I must have looked to you
Like some fool on a merry-go-round
And that a man’s so busy going up in the world
That he couldn’t see love going down
Love going down

Can’t you see how everything I’ve learned
Would just be wasted if you leave me
If you just give one more try
I swear I’ll always be here when you need me
If you can find it in your heart to forgive me
I’ll try to keep both my feet on the ground
But if a man’s so busy going up in the world
That he couldn’t see love coming down
Love coming down


"Elvis presley"

09 February 2007

ای عزیز
انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمیدهد
یکباره خسته نمی شود, رنگ عوض نمی کند, از دست نمی رود
زندگی بسیار اهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه میکند
.
.
.
امروز فکر میکردم ... به اینکه همیشه فاصله ها اهسته اهسته بوجود میاد...یه وقتی به خودت میای و میبینی اونقدر فاصله زیاد شده که دیگه قابل پر شدن نیست...خیلی بده که تا وقتی این فاصله ها کمه ادمهااصلابه فکر پر کردنش نیستن

04 February 2007

اينروزها...............من................بينهايت..............غمگينم

26 January 2007

دلگیر نشدن کار اسانی نیست، ظرفیت میخواهد

21 January 2007

اول بهمن هشتاد و سه
اول بهمن هشتاد و پنج
.
.
يك بله
دو سال جهنم
.
.
خوشحالم كه اين دو سال تموم شد

14 January 2007

احساس میکنم خوشبخت نیستم
دنبال علت این احساس میگردم
دل نازک تر از گذشته شدم
سرعت زندگی به نظرم خیلی زیاد شده
جرات پذیرش ادمهای جدید رو ندارم
نمیدونم چه چیزی حالمو بهتر میکنه
دلم یه اغوش گرم برای گریه میخواد
دلم برای رعنا تنگ شده
خیلی تنهام
همه کارام نصفه و نیمه مونده
دلخوشی هام کم شده
از نگاه بعضی ادمها متنفرم
بد اخلاق شدم
حوصله حرف زدن ندارم
مهربونیم کم شده
فقط دوست دارم بخوابم
احساس و عقلم هنوز در یک جهت حرکت نمیکنن
.
.
بازم بگم ؟ ذهنم اشفته است اینروزها

30 December 2006

خوب اينم اعترافات من كه به خاطر دعوت ارش عزيز مي نويسم
يك: بشدت لذت ميبرم وقتي كسي ازم تعريف مي كنه و نميدونم چرا هميشه هم سعي ميكنم جوري وانمود كنم كه خيلي برام مهم نيست . وقتي وارد جمعي ميشم و كسي بهم ميگه واي چقدر خوشگل شدي نميدونين در درونم چه لذتي مي برم ولي هميشه يه لبخند مسخره ميزنم و ميگم ممنون شما لطف دارين !!! همين
دو:بزرگترين ترس زندگيم از دست دادن ادمهايي است كه دوستشون دارم ، هميشه از اين مسئله مي ترسيدم راستش هيچ وقت از دست دادن خونه و ماشين و پول برام مهم نبوده و نيست ولي از دست دادن ادمها يه كابوس است خيلي وقتها اونقدر ترس از اين مسئله زياده كه ترجيح ميدم اصلا به دست نيارم كه نخوام از دست بدم
سه: به شدت ادمها رو دوست دارم و كلا فكر ميكنم همه خيلي خوبن ،هميشه توي زندگيم دوست داشتم همه رو شاد كنم و با وجود همه اتفاقات بدي كه توي زندگيم افتاده ولي هنوزم به شدت به خوب بودن
ادمها معتقدم
چهار: بر خلاف ظاهرم و رفتار ظاهريم كه شبيه ادمهاي خيلي مدرن است ، ادم سنتي هستم به قول بعضي ادمها من نمونه يه زن سنتي ام ، من كاراي خونه رو دوست دارم، عاشق اشپزي ام و كاملا معتقدم كه بعد از ازدواج اولين وظيفه يه خانوم رسيدگي به همسرش است ، بشدت بدم مياد از خانومايي كه بيرون كار ميكنن در عوض غذاي خونه اشون يا كنسرو است يا يه چيز سرهم بندي ، حاضرم كار بيرون رو به خاطر كار خونه از دست بدم ولي عكسش نه ، ( اين اعتراف خيلي بده ها! مطمئنم فمنيست ها اعدامم ميكنن)و... توضيح بيشتر ندم بهتره
پنج: بزرگترين خلاف زندگيم تا سن 26 سالگي اين بود كه وقتي 18 سالم بود يكي از معلمهام كه اقا بود منو براي ناهار به خونه اش دعوت كرد چون خيلي دوستم داشت و خوب منم با يكي از دوستام رفتم بدون اينكه به مامانم بگم... اون روز ما 2 ساعت اونجا بوديم وغذا خورديم و تست كنكور حل كرديم !!! ولي من تا يك سال بعد مي ترسيدم مامانم بفهمه و اين نشون ميده من چه موجود مثبت مزخرفي بودم
.
.
خوب راستش اكثر دوستام اين بازي رو انجام دادن ولي من دعوت ميكنم از پيام و امير محمد و ليلا و سامان كه توي اين بازي شركت كنن و همينطور ازدوست خوبم دكتر كه وبلاگ نداره ولي اگه بخواد بنويسه من با كمال ميل اين وبلاگ رو در اختيارش قرار ميدم